پارت هشتاد :

داماد هایشان، آدم های محترمی بودند و من در کنار خانواده شان معذب نبودم.
میز را به کمک خواهر های ادیب می چینم، حواسم به پدر ادیب است که حالا سحر را در آغوش گرفته است. همسرش هم رو به رویش در حال تکان دادن سهیل است.
سحر و سهیل به خوبی توانسته بودند همه را سرگرم کنند.
خواهر بزرگ ادیب که تقریبا چهل سال سن داشت، پرسید:
ـ با دوتا بچه چرا این قدر زحمت کشیدی؟؟
با صدای آرام می گویم:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    2

    سعیده جون یعنی واقعا باید تا روز جمعه منتظر این پارت جدید بمونم اخه خیلی دوست دارم استخاره رو بدونم چی میگه پارت عالی ممنون بانو

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    عروس ببینیم استخاره جطور🙏😁

    ۱ سال پیش
  • م

    1

    خیلی نامردیه درحق ادیب،درسته خودش پیشنهاد داده وخواسته ازدواجشون صوری باشه اما ژرفی نباید قبول می کرد با این همه لطفی که در حقشون کرده 😠😔🙏🏼

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️