به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت شصت و چهارم :
نمی دانم چند ساعت بالای سر ننه نشسته ام، فقط متوجه روشنی هوا می شوم اما باز هم نمی توانم از بالای سر ننه تکان بخورم.
من فقط یک فرد را از دست نداده بودم، ننه پدر و مادر و خواهر و برادر و شوهر و بچه ام بود، ننه همه کسم بود، تمام کسانی که دوست داشتم، به اندازه ی ننه در زندگی ام نقش نداشتند، ننه یک تنه تمام دار و ندارم شده بود.
شاید با کمتر کسی می جوشید، بداخلاقی می کرد اما برای من به انداØ
لطفا صبر کنید...

مهسا
0آخی. ننه هم بامزه بود هم بی اعصاب ولی خیلی باحال بود. کاش می موندش تا اخر داستان