پارت هفتاد و ششم :

پس برای این موضوع آمده بود، کفگیرش به ته دیگ خورده بود و حالا آمده بود به خیال خودش راه حلی برای این مشکلش پیدا کند.
قبل از اینکه در را پشت سرش ببندم، می گویم:
ـ خودت بودی که هواییشون کردی بیان پیشت، حالا خودتم زحمتشو بکش و بهشون بگو دیگه عرضه نگهداری ازشون و نداری، ته ته زورت همین چند ماه بود؟؟!!!!
در را که می بندم نفس عمیقی می کشم و به بشیری که به من خیره شده است، چشم می دوزم، شای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    2

    سلام بانوی مهربون من خوبید عیدتون مبارک من که عرضه هدیه دادن ندارم ولی شما با رتهای خوشکل سعیده براز بهمون هدیه بدین البته فقط خواهش هست

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    1

    خیلی خوبه آدمهایی که مثل بشیر باشند که تحت هر شرایطی با وجودشون احساس آرامش کنیم

    ۱ سال پیش
  • م

    1

    آخرش ادیب چی شد،بیچاره پیر نبود،ژرفی زیادی سنش کم بود،نکنه بیماری لاعلاجی گرفته و مرده باشه که حالا نیستش 😔🤔🙏🏼

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️