پارت شصت و هشتم :

اما من پشت سرشان چند قدم برمی دارم و به خواهر و برادر ژرفی می گویم:
ـ بیچاره ژرفی که خواهر و برادر بی غیرت و بی عاطفه ای مثل شما داره.
خواهر ژرفی بر میگردد و با لحن کاملا طلبکارانه ای می گوید:
ـ ما تو دعوای مامان و بابا هیچ دخالتی نمی کنیم، خودشون می دونن و ژرفی.
سرم را جلو می برم و در حالی که در چشمان دخترک تخس و پررو نگاه می کنم، می گویم:
ـ اگه ژرفی هم مثل تو فکر می کرد، مجب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    3

    ژرفی بیچاره چرا انقد تومظلومی

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    بیچاره ژرفی عزیزم

    ۱ سال پیش
  • م

    2

    ما هم همبن کارو می کنن،شاید برای اینه یادآوری کنن خاک سرده وبالاخره این از دست دادن هم عادت میشه 😔خیلی یادآوری خوبی کرد به کبکهای خنگ😏 🙏🙏🙏

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    3

    سعیده بانو چرا خاک روی شانه ژرفی انداخت ما رسم دیگه داریم برای اونی که خیلی عزیز ورفتن اون ما رو توی شوک میبره انجام میدیم ولی این رو نمیدونستم تجربه جدید از سعیده بانو

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️