پارت هفتاد و دوم :

بشیر سینی غذا را روی میز می گذارد، نگاهی به کشک بادمجان و مخلفاتش می اندازم و حسابی گرسنه ام می شود، آخرین باری که کشک بادمجان خوردم، در خانه ننه بود وقتی هنوز توانایی آشپزی کردن داشت.....
ـ مامانت دوباره خودشو توی زحمت انداخت.
بشیر در حالی که روی صندلی می نشیند، به من اشاره می کند که من هم به او ملحق شوم.
ـ والا مامان من فقط برای من غذا میزاره، تو این قدر کم خوراکی که این غذا برای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    3

    حتما اون با ژرفی مقایسه کرده،که اونم به اقتضای سنش کم تجربه وکم صبره درحالی که ژرفی خیلی باتجربه وصبوره ولی یکم افسردست،اگه عاشق بشه حتما شور ونشاطش برمی گرده 🙏❤️

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    3

    مرسی بابت پارتا❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    2

    رفت و آمد با ژرفی توقعشو بالا برده😂😂😍😍

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    1

    سعیده بانو ترکوندی امشب عالیه عالی مرسی

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    خواهش میکنم آمنه

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    عجب بشیرهنوزحرف ازعلاقه نزد🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️