پارت هفتاد و سوم :

ـ دستت درد نکنه، خدا به سفره اتون برکت بده.
ـ نوش جونت.
بشیر در حال جمع و جور کردن سینی غذاست که می پرسم.
ـ حالا که دستت خوب شده، نمیای اینجا؟
بشیر دست از کارش می کشد و سوالی نگاهم می کند.
ـ چرا نباید بیام؟
ـ خوب حالا که دستت خوب شده، می تونی تو تولیدی خودت کار کنی و درآمد بیشتری داشته باشی، مگه من اینجا چقدر بهت حقوق میدم که نخوای بری؟
ـ من به خاطر حقوق نیست که میام

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    4

    بشیربشارت میدهدبتوازعمق غم اندوه کاسته میشه🙏بشیرکه بخاطر معصومه تک چرخ می رفت برای ژرفی مردانه رفتارمیکنه🙏

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    آفرین دقت وتوجه 🥰

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    2

    یعضی وقتا یه حرف آدمو تا آسمون میرسونه با بالی که بهت میده❤️

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    جمله قشنگی بود پرنیا

    ۱ سال پیش
  • م

    1

    چه خوب،با اینکه هنوز تصمیمی نگرفته وترس داره وحتی خواستگاری جدی صورت نگرفته ولی خیلی روحیش تغییر کرده وشوق زندگی پیدا کرده حالا عاشق بشه چی میشه 🤩😍🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️