پارت هفتاد و پنجم :

بشیر دست فرهاد را در نزدیکی صورتش نگه داشته است و فرهاد هر چه زور می زند، نمی تواند دستش را آزاد کند.
معلوم است می خواسته پایش را از گلیمش دراز تر کند و به بشیر سیلی بزند که بشیر دستش را گرفته بود.
ـ بگو این مردک دستمو ول کنه.
ـ بشیر اگه خودش بخواد دستتو ول می کنه.
ـ عه ژرفی، مثلا اومدم باهات حرف بزنم، دیشب بهت پیام دادم.
ـ مگه من موافقت کردم؟
بشیر سرش را جلو می برد و در Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    1

    عزیزم پرتو قشنگم چقد زجرش میدن

    ۱ سال پیش
  • م

    1

    فرهاد واقعا شخصیت ضعیف وطمعکار احمقی داره،بهتره بگم شخصیت نداره اصلا 😡🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    6

    واقعا متاسفم برای فرهاد که حتی غیرت نداره بهش میگه ازدواجت برات خیر وخوشی آورده با وجود اینکه اون سن کمی داشت امیدوارم بشیر درک کنه پارت عالی بانو

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️