به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت شصت و سوم :
ـ نگاهت طوریه که انگار زمان و مکان و گم کردی...... انگار تو گذشته گیر کردی تا مسئولیت هات کمتر بشه، انگار......
ـ انگار چی؟
ـ خسته ای، خیلی خسته ای.
ـ من تا توان داشته باشم خودم از مادر بزرگم نگهداری می کنم، اگه برای مادرت سخته بعضی روز ها میاد پیشش، بهم بگو تا دیگه تنهاش نزارم.
ـ منظور من این نبود که مادرم خسته شده، مادرم در هفته یکی دو روز میاد پیش فروزان خانم ولی تو داری ذره ذره
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

سعیده براز | نویسنده رمان
دقیقا مهسا
۶ ماه پیشمادمازل
1آخی ننه 💔 😢 یعنی ادیب هم مُرده؟ کاش نمرده باشه ☹️ تا حالا که حرفی نزده اونجا هم به بشیر گفت الکی بگو....
۶ ماه پیشم
4منظور ژرفی چی بود دیگه مرگ کیو دیده 🖤🙏
۱ سال پیشپرنیا
2حتما ادیب،من فک میکنم با بیماره مرده باش
۱ سال پیشراز
3ننه هم تنهاش گذاشت
۱ سال پیشم
5ای وای ننه رفت و ژرفی تنهاتر شد،بااینکه تندخو بود ولی خیلی دلسوز ومهربان بود 😭🖤🙏
۱ سال پیشآمنه
4تندخو بودن مادربزرگ ژرفی فقط وفقط به خاطره سختی واز دست دادن شوهر در جوانی هست چون باید برای حفظ خودش شخصیتی بسازه که هیچ *** جرات پشت سر اون حرف بزنن رو نداشته باشند
۱ سال پیشم
1بله درسته ،مجبور بوده خودشو خشن وقوی نشون بده تا تو جامعه دووم بیاره 🙏
۱ سال پیشآمنه
2ممنون دل بزرگوار که پارت رایگان کردید والبته آنقدر با رمانهاتون انسان میگیرم که حالا احساس میکنم اگه بگم ژرفی بهت تسلیت میگم انگاری واقعا هست ومیشنوه پارت عالی
۱ سال پیشگلی
2ممنون عزیزم خوب بود مرا به یاد مادر بزرگ انداخت روحشون شاد🖤
۱ سال پیشاسرا
2خیلی بده پشت پناهت ازدست بدی 🖤🖤🙏
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
0عزیزمممم آدمیزاد تو هر سن و سالی باشه وقتی تنهاست و ترسیده فکر مامانشه(: ننه خودش مادر و مادبزرگه و تو این سال و سال مامانشو می خواد