پارت پنجاه و سوم :


شهربانی خلوت بود. درست باب دل اردشیر. همانطوری که می‌خواست می‌توانست بنشیند و این قصه‌ی دراز را بخواند. خودش را توی عمارت شازده اعتمادالدوله ببیند که از قضای روزگار مخالف مشروطه بود! دلش پر از درد شد. برگشت و به تصویر رضا شاه بالای سرش نگاه کرد. کش و قوسی به تنش داد و دفتر را برداشت.

((اتابک میرزا، بی‌آنکه بداند من و شاهرخ چه شبی را گذراندیم به هوای اختلاط شاهرخ را به اتاقش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!