پارت پنجاه و سوم :
شهربانی خلوت بود. درست باب دل اردشیر. همانطوری که میخواست میتوانست بنشیند و این قصهی دراز را بخواند. خودش را توی عمارت شازده اعتمادالدوله ببیند که از قضای روزگار مخالف مشروطه بود! دلش پر از درد شد. برگشت و به تصویر رضا شاه بالای سرش نگاه کرد. کش و قوسی به تنش داد و دفتر را برداشت.
((اتابک میرزا، بیآنکه بداند من و شاهرخ چه شبی را گذراندیم به هوای اختلاط شاهرخ را به اتاقش
لطفا صبر کنید...
