پارت شصت :

‌
نخواستم رخت سیاه عزا بپوشم. محمدحسین یقین در جنت پیش جدمان عباس میرزا، مادرم و امیرحسام بود. وقتی در راهی که می‌خواست و به خاطرش زندگی می‌کرد، شهید شد، سیاه پوشیدن معنا نداشت. رخت عزا برای آدم‌هایی‌ست که زندگی‌شان معنایی ندارد. در عمر کوتاه و ناکام برادرم، هیچ‌چیز بیهود نبود.

زنعمو هم لباس سیاه نپوشید. وقتی که دید، پیراهن سپید زائوها را به تن کردم سرم را بوسید و به شکم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️