پارت چهل و سوم :

‌
دم‌دم‌های غروب بود که دروازه‌ی قزوینِ طهران را رویت کردیم. جمعیتی پشت در به صف شده بودند. کاروانی رسیده بود. هیزم شکنان و کشاورزانی، پشت در قصد ورود داشتند. چند مرد فرنگی که به نظر می‌آمد مستشارانی باشند که جهت تفرج* بهاری از شهر خارج شده‌اند. تجاری با شترشتر باری که میان کیسه‌های نمدی به داخل شهر می‌بردند. هیاهو برپا بود.

هر چه نزدیک‌تر می‌شدیم، اضطراب من بیشتر می‌شد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️