پارت چهل و سوم :
دمدمهای غروب بود که دروازهی قزوینِ طهران را رویت کردیم. جمعیتی پشت در به صف شده بودند. کاروانی رسیده بود. هیزم شکنان و کشاورزانی، پشت در قصد ورود داشتند. چند مرد فرنگی که به نظر میآمد مستشارانی باشند که جهت تفرج* بهاری از شهر خارج شدهاند. تجاری با شترشتر باری که میان کیسههای نمدی به داخل شهر میبردند. هیاهو برپا بود.
هر چه نزدیکتر میشدیم، اضطراب من بیشتر میشد
لطفا صبر کنید...
