پارت چهل و سوم :


دم‌دم‌های غروب بود که دروازه‌ی قزوینِ طهران را رویت کردیم. جمعیتی پشت در به صف شده بودند. کاروانی رسیده بود. هیزم شکنان و کشاورزانی، پشت در قصد ورود داشتند. چند مرد فرنگی که به نظر می‌آمد مستشارانی باشند که جهت تفرج* بهاری از شهر خارج شده‌اند. تجاری با شترشتر باری که میان کیسه‌های نمدی به داخل شهر می‌بردند. هیاهو برپا بود.

هر چه نزدیک‌تر می‌شدیم، اضطراب من بیشتر می‌شد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!