پارت چهل و چهارم :
با تکان کوچکی چشم باز کردم. بیفایده شمعدان کوچکی توی دست داشت و صدایم میزد. هول کرده از جا بلند شدم.
- چی شده؟
- بمیرم الهی! ترس افتاد به جونتون... بیخواب شدم گفتم سری به احوالتون بزنم که از اخبار عمارت با خبر بشین.
من اما میان رختخوابی که بوی مادرم را میداد راحت خوابیدم. در اتاقی که اسبابش مال فرشتهی مهربانم بود. اختر خانم تکتکشان اینجا بر
لطفا صبر کنید...
