پارت چهل و چهارم :



با تکان کوچکی چشم باز کردم. بی‌فایده شمعدان کوچکی توی دست داشت و صدایم می‌زد. هول کرده از جا بلند شدم.

- چی شده؟

- بمیرم الهی! ترس افتاد به جونتون... بی‌خواب شدم گفتم سری به احوالتون بزنم که از اخبار عمارت با خبر بشین.

من اما میان رختخوابی که بوی مادرم را می‌داد راحت خوابیدم. در اتاقی که اسبابش مال فرشته‌ی مهربانم بود. اختر خانم تک‌تکشان این‌جا بر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!