پارت پنجاه و پنجم :

‌
فصل سوم

اردشیر با چشم‌های وق‌‌زده و نفس حبس شده دفتر دوم را بست. حالا نور شیری رنگ صبح پاییزی از پنجره‌ی خاک‌گرفته به داخل می‌پاشید. خیالش پیش جاده‌ای بود که در آفتاب روز بهاری، می‌خواست عاشق و معشوقی را به جای امنی برساند. منصور میرزا را نمی‌دانست کجا دلش بگذارد!

اصلا چه کسی او را از فرار شبانه‌ی مهدخت و شاهرخ با خبر کرده بود؟

دستی به موهای چرب شده‌Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️