پارت پنجاه و پنجم :


فصل سوم

اردشیر با چشم‌های وق‌‌زده و نفس حبس شده دفتر دوم را بست. حالا نور شیری رنگ صبح پاییزی از پنجره‌ی خاک‌گرفته به داخل می‌پاشید. خیالش پیش جاده‌ای بود که در آفتاب روز بهاری، می‌خواست عاشق و معشوقی را به جای امنی برساند. منصور میرزا را نمی‌دانست کجا دلش بگذارد!

اصلا چه کسی او را از فرار شبانه‌ی مهدخت و شاهرخ با خبر کرده بود؟

دستی به موهای چرب شده‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!