پارت پنجاه و پنجم :
فصل سوم
اردشیر با چشمهای وقزده و نفس حبس شده دفتر دوم را بست. حالا نور شیری رنگ صبح پاییزی از پنجرهی خاکگرفته به داخل میپاشید. خیالش پیش جادهای بود که در آفتاب روز بهاری، میخواست عاشق و معشوقی را به جای امنی برساند. منصور میرزا را نمیدانست کجا دلش بگذارد!
اصلا چه کسی او را از فرار شبانهی مهدخت و شاهرخ با خبر کرده بود؟
دستی به موهای چرب شده
لطفا صبر کنید...
