پارت پنجاه و نهم :

‌
دفتر توی دست‌های اردشیر می‌لرزید. نام کرج برایش ناآشنا نبود. خیلی سال بود که اسم این شهر، بوی خون را به یادش می‌آورد. حس می‌کرد در دامنه‌های البرز هنوز صدای گلوله و فریادهای حسرت شنیده می‌شود. بارها پایین کشیده بود که یک درشکه بگیرد و تا کرج* برود. اما درست دم رفتن، جلوی دروازه‌ی قزوین، پشیمان شده بود. می‌ترسید از دیدن آن‌جا. می‌ترسید تمام کابوس‌های کودکی‌اش زنده شوند.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️