پارت چهل و نهم :
بیفایده خشت خام و گلاب را زیر بینیام گرفت. با نوک انگشت، به آرامی قطرات آب را به صورتم پرتاب میکرد. چشمهایم باز بود. حواسم کار میکرد. فقط توان نداشتم که تکان بخورم. زبانم به حرکت در نمیآمد. حتی اشک توی چشمخانهام خشک شده بود. مدآم
- خیال بردم قراره سر شما یا شاهرخ میرزا بلایی بیارن که زندونیم کردن تو پستوی پشت مطبخ... زبونم لال!
اشکش را پاک کرد.
-
لطفا صبر کنید...
