پارت چهل و نهم :


بی‌فایده خشت خام و گلاب را زیر بینی‌ام گرفت. با نوک انگشت، به آرامی قطرات آب را به صورتم پرتاب می‌کرد. چشم‌هایم باز بود. حواسم کار می‌کرد. فقط توان نداشتم که تکان بخورم. زبانم به حرکت در نمی‌آمد. حتی اشک توی چشم‌خانه‌ام خشک شده بود. مدآم

- خیال بردم قراره سر شما یا شاهرخ میرزا بلایی بیارن که زندونی‌م کردن تو پستوی پشت مطبخ... زبونم لال!

اشکش را پاک کرد.

-

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!