پارت چهل و پنجم :




از پنجره برف و باغ زمستان‌زده را نگاه کرد. آفتاب با ابرهای سیاه در جدال بود و نمی‌توانست آسمان طهران را روشن کند. تمام شب را بالای سر شازده بیدار مانده بود اما حالا خوابش نمی‌آمد. از وقتی بی‌فایده دفترها را به دستش رساند به یاد نمی‌آورد که حتی یک شب با دل درست خوابیده باشد.

همین بود که بعد از سال‌ها خواست احمدرضا را ببیند. می‌خواست که شرح را از زبان او هم بشنود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!