پارت چهل و پنجم :
از پنجره برف و باغ زمستانزده را نگاه کرد. آفتاب با ابرهای سیاه در جدال بود و نمیتوانست آسمان طهران را روشن کند. تمام شب را بالای سر شازده بیدار مانده بود اما حالا خوابش نمیآمد. از وقتی بیفایده دفترها را به دستش رساند به یاد نمیآورد که حتی یک شب با دل درست خوابیده باشد.
همین بود که بعد از سالها خواست احمدرضا را ببیند. میخواست که شرح را از زبان او هم بشنود.
لطفا صبر کنید...
