پارت پنجاه و ششم :
شازده عصا را روی پیاده رو میکوبید. سعی میکرد گردنش را بالا بگیرد و محکم راه برود. هر چند که نوهی جوان و زیبایش میتوانست لرزش دستان پیرمرد را ببیند. دلش میخواست کمکش کند که روی خیسی گلآلود پیادهرو لیز نخورد. اما از خشم بیهنگام پیرمرد میترسید.
بوی برف را به سینه کشید و دعا کرد آفتاب کم جان، کمی گرما به شهر بپاشد.
زیورالنسا میگفت:
- شازده حتی وق
لطفا صبر کنید...
