پارت پنجاه و ششم :

‌
شازده عصا را روی پیاده رو می‌کوبید. سعی می‌کرد گردنش را بالا بگیرد و محکم راه برود. هر چند که نوه‌ی جوان و زیبایش می‌توانست لرزش دستان پیرمرد را ببیند. دلش می‌خواست کمکش کند که روی خیسی گل‌آلود پیاده‌رو لیز نخورد. اما از خشم بی‌هنگام پیرمرد می‌ترسید.

بوی برف را به سینه کشید و دعا کرد آفتاب کم جان، کمی گرما به شهر بپاشد.

زیورالنسا می‌گفت:

- شازده حتی وق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️