پارت پنجاه و ششم :


شازده عصا را روی پیاده رو می‌کوبید. سعی می‌کرد گردنش را بالا بگیرد و محکم راه برود. هر چند که نوه‌ی جوان و زیبایش می‌توانست لرزش دستان پیرمرد را ببیند. دلش می‌خواست کمکش کند که روی خیسی گل‌آلود پیاده‌رو لیز نخورد. اما از خشم بی‌هنگام پیرمرد می‌ترسید.

بوی برف را به سینه کشید و دعا کرد آفتاب کم جان، کمی گرما به شهر بپاشد.

زیورالنسا می‌گفت:

- شازده حتی وق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!