پارت پنجاه و یک :

‌


اردشیر همان‌طور که در کوچه‌های برف گرفته قدم می‌زد، باقی خاطرات را می‌خواند. دستانش از سردی هوا یخ کرده بودند. سفیدی برف، هر وقت که نور بی‌جان آفتاب از لای ابرهای سیاه بیرون می‌آمد چشمش را می‌زد. سکوت عجیبی بود. خیلی از دکان‌های بازار کرکره را بالا نداده بودند. هیچ چرخ طافی‌ای نمی‌توانست توی کوچه‌ها حرکت کنند. حکما صاحبانشان برای معاش به پیسی می‌خوردند.

ار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️