پارت پنجاه و یک :
اردشیر همانطور که در کوچههای برف گرفته قدم میزد، باقی خاطرات را میخواند. دستانش از سردی هوا یخ کرده بودند. سفیدی برف، هر وقت که نور بیجان آفتاب از لای ابرهای سیاه بیرون میآمد چشمش را میزد. سکوت عجیبی بود. خیلی از دکانهای بازار کرکره را بالا نداده بودند. هیچ چرخ طافیای نمیتوانست توی کوچهها حرکت کنند. حکما صاحبانشان برای معاش به پیسی میخوردند.
ار
لطفا صبر کنید...
