پارت پنجاه :
اردشیر رخت نظامیاش را پوشیده بود. دفترها را لای روزنامه گذاشت. به آینه چوبی زنگار رفته، روی دیوار نگاهی انداخت و کلاهش را مرتب کرد. شانه را به سبیل سیاه و پرپشتش کشید. چشمانش از بیخوابی شبانه سرخ بودند. باز هم باید دعا میکرد که امشب با آرامش بگذرد بلکه بتواند دفترها را تمام کند.
بند پوتینهای واکس نخوردهاش را محکم بست و پا روی ایوان گذاشت. حسین آقا حیاط را تا جایی ک
لطفا صبر کنید...
