پارت پنجاه :


اردشیر رخت نظامی‌‌اش را پوشیده بود. دفترها را لای روزنامه گذاشت. به آینه چوبی زنگار رفته، روی دیوار نگاهی انداخت و کلاهش را مرتب کرد. شانه را به سبیل سیاه و پرپشتش کشید. چشمانش از بی‌خوابی شبانه سرخ بودند. باز هم باید دعا می‌کرد که امشب با آرامش بگذرد بلکه بتواند دفترها را تمام کند.

بند پوتین‌های واکس نخورده‌اش را محکم بست و پا روی ایوان گذاشت. حسین آقا حیاط را تا جایی ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!