پارت چهل و دوم :
اردشیر که چشمهایش را باز کرد، صدای اذان صبح از مسجد میآمد. نفهمیده بود که کی خوابش برده است. مقابل جادوی خواب کم آورده بود و از این موضوع هیچ خوشش نیامد. وقت تنگ بود! لعبت تام امروز میآمد و قرار نبود که حالت مغرورانه و پر ناز دخترپالتوپوش کم بیاورد.
کش و قوسی به تنش داد و بلند شد.
تاریک بود. شعلهی فانوس را بالاآورد و به حیاط رفت. لرزی توی تنش افتاد. فکرش پیش دختر
لطفا صبر کنید...
