پارت چهل و دوم :

‌
اردشیر که چشم‌هایش را باز کرد، صدای اذان صبح از مسجد می‌آمد. نفهمیده بود که کی خوابش برده است. مقابل جادوی خواب کم آورده بود و از این موضوع هیچ خوشش نیامد. وقت تنگ بود! لعبت تام امروز می‌آمد و قرار نبود که حالت مغرورانه و پر ناز دخترپالتوپوش کم بیاورد.

کش و قوسی به تنش داد و بلند شد.

تاریک بود. شعله‌ی فانوس را بالاآورد و به حیاط رفت. لرزی توی تنش افتاد. فکرش پیش دختر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️