پارت پنجاه و هفتم :


چیز سفتی بیخ گلوی اردشیر خانه کرده بود. حالا خودش را توی باراجین می‌دید. انگار که البرز و زاگرس یکی شده بودند!

زمانی مردان ایل، تفنگ بر دوش، سوار اسب شدند که به طهران بروند. زن‌های بختیاری کاسه‎ی آب در دست گرفتند که عزیزانشان را راهی آزادی وطن کنند.

پدرش...

اشک تا چشم‌خانه بالا آمد. اردشیر پدرش را محو به یاد داشت. مردی که سبیل‌های سیاه و براق بودند و با چشم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!