پارت پنجاه و هفتم :
چیز سفتی بیخ گلوی اردشیر خانه کرده بود. حالا خودش را توی باراجین میدید. انگار که البرز و زاگرس یکی شده بودند!
زمانی مردان ایل، تفنگ بر دوش، سوار اسب شدند که به طهران بروند. زنهای بختیاری کاسهی آب در دست گرفتند که عزیزانشان را راهی آزادی وطن کنند.
پدرش...
اشک تا چشمخانه بالا آمد. اردشیر پدرش را محو به یاد داشت. مردی که سبیلهای سیاه و براق بودند و با چشم
لطفا صبر کنید...
