پارت چهل و هفتم :


بیرون رفت و در را بست. بلند شدم و توی آینه خودم را دیدم. چشم‌هایم به قاعده‌ی یک نخود ریز شده بود بس‌که گریه کرده بودم. هنوز بغض گلویم را می‌سوزاند. پشت پنجره رفتم. روی رف نشستم و به رف کوتاه اتاقم در باراجین فکر کردم. از آن‌جا می‌توانستم حوض فیروزه‌ای و باغچه‌ی کوچک جلوی اتاقم را ببینم.

نمی‌دانستم از این‌که شاهرخ در عمارت نیست خوشحال باشم یا بیشتر نگرانش شوم. حتمی اگر ق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    چقدر تلخ😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • میترا

    0

    قلبم به درد آمد منم همراه مهدخت درد کشیدم واگر می توانستم کاری می کردم قبل از رسیدن این زنها به همراه بی فایده و شاهرخ به باراجین برگردند

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!