پارت چهل و هفتم :

‌
بیرون رفت و در را بست. بلند شدم و توی آینه خودم را دیدم. چشم‌هایم به قاعده‌ی یک نخود ریز شده بود بس‌که گریه کرده بودم. هنوز بغض گلویم را می‌سوزاند. پشت پنجره رفتم. روی رف نشستم و به رف کوتاه اتاقم در باراجین فکر کردم. از آن‌جا می‌توانستم حوض فیروزه‌ای و باغچه‌ی کوچک جلوی اتاقم را ببینم.

نمی‌دانستم از این‌که شاهرخ در عمارت نیست خوشحال باشم یا بیشتر نگرانش شوم. حتمی اگر ق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    چقدر تلخ😢😢

    ۱ سال پیش
  • میترا

    0

    قلبم به درد آمد منم همراه مهدخت درد کشیدم واگر می توانستم کاری می کردم قبل از رسیدن این زنها به همراه بی فایده و شاهرخ به باراجین برگردند

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️