پارت صد و هشتاد و پنجم :

از اتاقش و نوشتن در دفترخاطرات فرار کرده بود، از هرآنچه دامیار را برایش یادآوری می‌کرد گریخته بود و حتی به مزدک پایداری پناه آورده بود که هیچ سنخیتی با دامیار نداشت؛ اما هنوز هم نتوانسته بود خود را از بند فکر به او برهاند. باید به چه کسی پناه می‌برد تا در و دیوار خانه‌اش و لمس آغوشش دامیار را یادآوری نکند؟ باید چقدر به نگاه آبی مزدک خیره می‌شد بلکه نگاه شکارچی فراموش مغزش شود؟ چطور باÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    مزدک حکم قباده شهرزاد رو داره،همون قدر دیونه ی یه نفر در حدی که راضی به حضورشی حتی وقتی میدونی حسی بهت نداره

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    چی میشه که دنیا اونقدر بد نباشه ،که به یکی مثل مزدک ظلم بشه و همچین آدمی بسازه ،که محتاج محبت یه دختر بشه و چه به درست چه به غلط در این حد دیوونش بشه 🥲💔💜من واقعاً دلم براشون میسوزه کاملاً قابل لمس داستان ممنون نویسنده جون 💜💜

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    میدونی.. مزدک یه تضاد تلخ رو زندگی میکنه؛ روحی که محتاج محبت و روشناییه، تنی که توی تاریک‌ترین راه سرنوشت اسیره.

    ۹ ماه پیش
  • فیونا

    0

    دارم کم کم افسردگی می گیرم! دامیار کجایی؟ دقیقا کجایی؟ رامی عیب نداره بیا با هم توهم بزنیم:)) ولی جوری که مزدک شیفته ی رامیه...🥺✨

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    یکم دیگه تحمل کن، مثلا تا فردا افسرده نشو!

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️