پارت صد و هشتاد و چهارم :

فریاد بامداد گوش هومن را خراش داد؛ اما لحظه‌ای به عقب برنگشت. مانند ورودش با کنار زدن عده‌ای خود را به خروجی باشگاه رساند. خیال می‌کرد از باشگاه که بیرون بزند راه نفسش که قدری گرفته بود باز خواهدشد؛ اما نه، هوا را حس کرد و راه نفسش باز نشد که نشد. سرفه زد و همچنان وجودش را پرخاشگر حس کرد، از راه‌باریکه خارج شد و چون پیش از آمدن به باشگاه هیلا را به خانه رساند و ماشین پوریا را به کافه برده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فیونا

    0

    نه من می دونم این دفعه دیگه توهم نیستتت.. بوی عطرش این دفعه واقعیه دامیار این جاااست

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    میبینم که دامیار دلتنگت کرده ها

    ۱ سال پیش
  • فیونا

    0

    «هنوز هم من همون رامدختم که ستاره ها رو می خواست؛ اما بهشون نمی رسید.»🥺🫀

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️