ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و هشتاد و چهارم :
فریاد بامداد گوش هومن را خراش داد؛ اما لحظهای به عقب برنگشت. مانند ورودش با کنار زدن عدهای خود را به خروجی باشگاه رساند. خیال میکرد از باشگاه که بیرون بزند راه نفسش که قدری گرفته بود باز خواهدشد؛ اما نه، هوا را حس کرد و راه نفسش باز نشد که نشد. سرفه زد و همچنان وجودش را پرخاشگر حس کرد، از راهباریکه خارج شد و چون پیش از آمدن به باشگاه هیلا را به خانه رساند و ماشین پوریا را به کافه برده

لطفا صبر کنید...

فیونا
0نه من می دونم این دفعه دیگه توهم نیستتت.. بوی عطرش این دفعه واقعیه دامیار این جاااست