ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و نود و یک :
ایرج از رامی میگفت، رامدختی که چون ذهن ایرج فکر دختر او، رازان را هم به خود مشغول کرده بود. او که تکیه سپرده به تاجتخت، نگاه سمت پنجرهی اتاقش چرخانده و لحظهای پیش با صدای ضعیفی در یک کلام مجوز ورود خانمرحمتی به اتاق را صادر کرده بود که سینی آینهای نقرهای حاوی یک ظرف سفید که از سوپ خوشرنگ و لعابی تا نیمه پر شده بود و یک لیوان نصفه آب ولرم و البته دوای جسم کمحال رازان را در دست گ

لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
0آفرین میگم به ذهن خلاقت نویسنده جان 💜💜💜