ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و نود و چهارم :
غروب، بغض خورشید شده، طرح غمانگیزش را با آن اکلیل نارنجی چنان در دل آسمان پاشید که آبی دلبر آسمان در همدردی با سفر خورشید رو به تیره شدن رفت و لشکر ستارگان تکبهتک از گوشه و کنار رخ نمایان کردند تا در دوران سلطنت ماه، خورشید را به اسارت بکشند. دستهای از پرندگان بر فراز آسمان شهر پرواز کرده و با اینکه در روزهای پیش این پروازشان دل میبرد از اهالی؛ اما در این غروب با هر بال بههم زدنÛ

لطفا صبر کنید...

اذر
0داستان بسیار زیبایی هست اما هر کلمه ایی را خیلی توصیف می کنید طوری که ماجرای اصلی گم میشه