ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و هشتاد و هفتم :
خورشید مهربان بود، نورش را نثار نگاه تمام اهالی ناجوری کرد و همه را زیر بالوپر نور زندگیبخش خود پناه داد. به زندگی اهالی تابید، آنها را با هر تیرگی که داشتند میان لحظاتی که برایشان کدر میگذشت، درخشندگی بخشید. خورشید با آفتابی دلگرم همه را نوازش کرد، اکلیل طلایی در دست گرفت، بر زندگی اهالی قصه پاشید و از تیرگی شبی که بر آنها گذشته بود، روشنی ساخت و آغازی نو. نوری ملایم از پنجرهی
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
Fatemeh
0اخیییییی بلاخره اومد هم خوشحالم هم ناراحت اومدنش با ناراحتی مزدک برابره
۱۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
تا ببینیم این دوتا دشمن خونی چه ماجراهایی رو رقم میزنن!
۱۲ ماه پیشفیونا
0به به، سلام مهدیار خان... چه عجب!✨ دیدی درست گفتم مهدخت خواهر مهدیاره؟
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
بالاخره رخ نمایان کرد، مراقب باش چاقو و ترنج دستت نباشه!
۱ سال پیشفیونا
0😂😂😂❤️ نگران نباش! ساعت پنج و نیم صبح، زیر پتو با چشم های نیمه باز و خواب آلود داشتم می خوندم.. چاقو و ترنجم کجا بود؟
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
0رامی داره واسه کی خودشو تیکه *** میکنه،طرف حتی یادیم ازت نکرده