پارت صد و نود و ششم :

نقطه‌ضعف مهدیار اوستا؛ رامدخت ورهرام که همچنان هودی مشکی مزدک را به تن داشت و زیر آسمان شب کنار او در انتهای راه‌خاکی میان دو جنگل کوچک بالای روستا، به عمارت باشکوه ورهرام که درست بالای روستا قرار داشت، رسید. چنان غرق افکار خود بود که با توقف مزدک پشت در میله‌ای نیمه‌باز و برخورد شانه‌اش به بازوی او به خود آمد و متوجه رسیدنشان شد. نسیمی که وزیدن گرفته بود، نمی‌رسید تار موهای پنهانش Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • رعنا

    2

    رامی بی ادب و بی شعور وای کم کم دارم از شخصیتش متنفر میشم چقدر حرصم میده با قلب به ظاهر پاکش چقدر دل میشکونه و بازیچه میکنه حیف مهدیار ، مهدیه جان اینو نرسون به مهدیار

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آرامش خودت رو حفظ کن هنوز کلی داستان داریم با رامی🫣😂

    ۹ ماه پیش
  • صدف

    0

    عالی بود🌹🌹

    ۹ ماه پیش
  • راز

    0

    عالی بود بانو بامداد قلبش شکست کاش بهش میگفت تا انقده رامی از درد تنهایی چنگ ب همه چیز غلط نزنه ک ب جای گرفتن ریسمان مار در دستش بگیره

    ۱۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بامداد هم دلیلی برای سکوتش داره؛ اما کاش نداشت و می‌گفت!

    ۱۲ ماه پیش
  • شهد

    3

    داستان خیلی کند پیش می رود و فضای ناجوری اینقدر سنگین شده با وجود قلم خوب و زیبایی شما نویسنده عزیز من واقعاً دیگه دوست ندارم خوندن داستان را ادامه بدهم

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️