ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و نود :
مردمکهای مشکی حبس در جنگل مخوف چشمان ایرج چرخیده در فضای باغ عمارت، مسکوت دست از جیب خارج و پشتکمر قفل کرد و منتظر ماند تا خود بامداد حرف بزند. گرچه میتوانست به علت حضور او در سالنی مشترک اصوات کهنه و آزاردهندهی چندنفر را از اعماق مغزش بشنود که اتفاقاً یکی از آن افراد خودش بود؛ اما قصد نداشت ابتدا خود زبان باز کند و با شکستن سکوت از آزار اصوات مغزش رها شود. نگاه کنترل کرد مبادا سمت
لطفا صبر کنید...
