عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و بیست و پنجم :
مرد پیراهن کرم رنگش را صاف کرد و از اتاق بیرون رفت.دلهره داشت.نمی خواست دختر را از دست بدهد.اما دست خودش نبود،وارد شرکت که می شد و تلفنهایش شروع می شد و آگهی مزایده ها و بیلی بوردها و بی نظمی کارمندها را که می دید،خود به خود اخلاقش بر می گشت.
نفس عمیقی کشید و پشت میزش نشست.لپ تاپش را که باز کرد،از اسکایپ برایش پیام آمده بود.موگه بود.رفته بود آلمان و چند عکس برایش فرستاده بود.از برلین.از ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
والا ب خدا میبینی؟
۳ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
شعور مردها بعضی وقتا سفره.بعضی وقتام حسابی با شعور میشن!
۳ ماه پیششیوا
0رز کرم چه رنگیه دقیقن؟ چقدر رمانتیکککککککک استادی تو صحنه های احساسی و عشقولانه به خداااا🙂 ↔️🙂 ↔️🙂 ↔️🙂 ↔️🙂 ↔️
۴ ماه پیشاکرم بانو
1چقد دانیال به حزئیات دقت میکنه... افرین...تحت تأثیر قرار گرفتم
۴ ماه پیشمینا
1دانیال یهو زیادی صمیمی میشه خوب افسون حق داره نتونه بهش اعتماد کنه
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Sajede
0دانیال خان لزومی نداره که شما از همون اول خشونت به خرج بدی شما از دستای پر رگت هم مشخصه که زورت زیاده نمیاد با فشار اوردن به دستای دختر خوشگلمون قدرتت رو به رخ بکشی آقا 🙄