عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و سی و چهارم :
بیمارستان آن وقت سال شلوغ بود.انگار همه ی مردم منتظر بودند عید بشود و تصادف یا سکته کنند.یکی توی جاده تصادف کرده بود و از لای آهن پاره ها بیرونش کشیده بودند.ان یکی قلبش وسط مهمانی گرفته بود و روی سینه اش افتاده بودند و احیائش می کردند و چند دختر و پسر مست بودتد و راننده شان با ماشین زده بودشان به درخت.
یک بهیار ویلچر آورد و افسون را روی آن گذاشت.دانیال و مادرش دنبالش دویدند توی راهرو.اف
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عزیزمییی مرسی که همیشه و همه جا همراهمی❤️❤️
۳ ماه پیششیوا
0اخخخخ جون دنی اومددد! دنی جون نزدیک بوداااا نزدیک بود دستی چپکی بیفتی زندان😂😂😂
۳ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
اره...آخه قانون دوستی و اینجور رابطه ها همینه
۳ ماه پیشمینا
1عجب بدبختی شدا این دانیال هم بدشانس تر از افسونه
۳ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
اره طفلک...بدبختی اینجاست میخواستن ببرنش حراست!
۳ ماه پیشاکرم بانو
1ای جان... دانیال غیرتی شد...
۳ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ناااجوررر اونم از نوع تندش!
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شیوا
0همه رماناتو دارم