پارت صد و سی و سوم :

همینش مانده بود که آن روز همه جای دختر را ببیند.بدش نمی آمد چون پای بلند و پر دختر خون آلود هم قشنگ بود.تمام غریزه اش به طغیان در آمده بدود.هر چه کنترل داشت را فراموش کرده بود و نمی توانست به انتهای این موضوع فکر نکند.به بدن او،به ذهنش،به مویش و به زندگی و اینکه او در کنارش خواهد ماند یا نه.
افسون ساکت شده بود و نگاهش نمی کرد.زخمش را که می بست،دستهایش بی جهت می لرزید و سعی می کرد تا جای مم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مینا

    0

    چقدر این دانیال وافسون بد شانسنا

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خیلی خیلی...

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    خب باید میبردتش ،هرچی هم ترافیک بود،توخونه نگهش داشت ک چی بشه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️