عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و سی و سوم :
همینش مانده بود که آن روز همه جای دختر را ببیند.بدش نمی آمد چون پای بلند و پر دختر خون آلود هم قشنگ بود.تمام غریزه اش به طغیان در آمده بدود.هر چه کنترل داشت را فراموش کرده بود و نمی توانست به انتهای این موضوع فکر نکند.به بدن او،به ذهنش،به مویش و به زندگی و اینکه او در کنارش خواهد ماند یا نه.
افسون ساکت شده بود و نگاهش نمی کرد.زخمش را که می بست،دستهایش بی جهت می لرزید و سعی می کرد تا جای مم

لطفا صبر کنید...

مینا
0چقدر این دانیال وافسون بد شانسنا