عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و بیست و سوم :
هاله سینی سرویس چای را کنار زد:خاک بر سرم! بابات بره تو چی؟
افسون نمی دانست چه بگوید.قلبش سنگین شده بود و انگار یک گلوله ی داغ گذاشته بودند،رویش.
_نمی دونم هاله! انقدر حالم بده! بابا خیلی باهام حرف زد.گفت یه آپارتمان توی برجی که تازه ساخته ،به نامم می زنه که اجاره بدم و بی پول نمونم.
هاله با دهان باز داشت نگاهش می کرد:هنر کرده! همین؟مگه همه چی پوله؟
_گفت این خونه رو باید بفروشه و
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
بله عزیزم...ولی اینطوریام نیست
۳ ماه پیشاکرم بانو
0منم نمیتونم قبول کنم دانیال وقتی تنهان همش بفکر بغل و این چیزاست بعدتو شرکت اینطوری برخورد میکنه
۳ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
خونه که هست فکرش آزاد میشه و تو فکر زنه! 😁تو شرکت فکر کاره و بداخلاق میشه.شخصیتشه دیگه.به لحاظ روانشناختی میشه شخصیت کشف و شهودی عزیزم.یه سرچ بکن درباره شخصیتهای میانگرای کشفی شهودی.برای آگاهی خودتم خوبه.اکرم جون من بر اساس مباحث روانشناختی شخصیت پردازی می کنم.دقت کرده باشی تو داستانهام شخصیت پرداز
۳ ماه پیشاکرم بانو
0مهشاد جان من نمیخواستم که از شما ایراد بگیرم،کلا نظرم رو درباره دانیال میگم،زیاد خوشم نمیاد ازش🤦🤦🤦
۳ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
می دونم عزیزم...کلا درباره فن و شخصیت پردازیم برات گفتم.🌸🌸🌸
۳ ماه پیشمینا
0الهی شکر که مامان بزرگش حالش خوب شد کاش افسون کممی قویتر بود از لحاظ روحی شاید بخاطر شرایط زندگیش بوده
۳ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
افسون بیست سالشه فقط عزیزم تا سی سالگی وقت داره قوی شه.اونم با اون شرایط سخت تو زندگیش❤️
۳ ماه پیششیوا
1ای جاااانم انسیه خوب شدددد وای چه صحنه ای بود مهشاد جون وااای امشب ترکوندی🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Sajede
1چه عالی! بالاخره حال مادربزرگش هم داره خوب میشه مرسی مهشاد جان عالی نوشتی👌