عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و سی و هفتم :
بلافاصله گفت:مامان! من می خوام با آقای انتظاری حرف بزنم.کارش دارم.
ترانه اخم کرد و به انتظاری نگاه کرد: راجع به چی؟
افسون التماس کرد: داره از ایران می ره ...
دانیال جلوتر امد و توی چشمهای ترانه زل زد: من مزاحم نمی شم زیاد! فقط می خوایم در مورد روابط کاری حرف بزنیم و مسایل بعدی...
افسون خنده اش گرفت.
ترانه دست به کمر ایستاده بود:در مورد کار؟دختر من که دیگه کار نمی کنه اونجا! چه حر
لطفا صبر کنید...

مینا
0چقدر افسون تنهاست وهیچ سرگرمی یا انگیزه اییی هم نداره برای همین به سمت هر کسی جذب میشه