پارت صد و سی و نهم :


دانیال لبهایش را برد تو:خوب می شی!چیزی نیست!
هاکان خنده اش گرفت:ام اس خوب شدنی نیست! از بعد سایه دیگه یه اب خوش از گلوم پایین نرفت.نمی دونی وقتی بچه ت جلوی چشمت بمیره،دیگه آدم بشو نیستی!
دانیال شانه ی استخوانی او را فشار داد:شما این همه فیزیوتراپی می ری.این همه خرج می کنی برای سلامتیت! خاله دنبالته همیشه...این حرفا چیه!سایه ...سایه...
هاکان چشم به دهان او دوخت:سایه عمر من بود! بچه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    ای وای،دانیال تازه داشت از خواستگاری میگفت... چه بد شد

    ۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خیلی بدتر شد...

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    ازیه طرف دلم واسه هاکان میسوزه بچش ازدست رفت،ازطرفی سایه میدونه دانیال یکی دیگه رومیخواد واونو دوست نداره،خیلی بده

    ۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    دقیقا عزیزم طفلکیا خیلی بد اوردن

    ۲ ماه پیش
کپی شد!