پارت صد و بیست و ششم :

افسون کامل به طرفش چرخید و پاهایش را گذاشت آن طرف نیمکت.چشم در چشم شدند.با فاصله ی خیلی کم.دختر از این فاصله ی کم،لذت می برد.گفت:جایی نمی ریم! مادربزرگم مریضه! با وضع اون هیچ جا نمی شه بریم.
دانیال از خدا خواسته گفت:اسب دوست داری؟اسب دوانی رفتی تا حالا؟
چشمهای افسون برق زد و زخم روی دستش را فشار داد:دوست دارم اما می ترسم بهش دست بزنم.گازم می گیره!لگد می زنه...نمی زنه؟
دانیال نزدیکتر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    1

    شاید میخونه از کجا متوجه شدید رفت؟ ینی خریده و نمیخونه؟؟

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    حالا معلوم میشه امشب

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    این دیگه از کجا پیداش شد؟یه لحظه فکرکردم میخواد بزنه زیر افسون

    ۴ ماه پیش
  • مینا

    0

    یا خدا این جن بو داده کیه دیگه نکنه برادر ناتنیشه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️