عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و بیست و ششم :
افسون کامل به طرفش چرخید و پاهایش را گذاشت آن طرف نیمکت.چشم در چشم شدند.با فاصله ی خیلی کم.دختر از این فاصله ی کم،لذت می برد.گفت:جایی نمی ریم! مادربزرگم مریضه! با وضع اون هیچ جا نمی شه بریم.
دانیال از خدا خواسته گفت:اسب دوست داری؟اسب دوانی رفتی تا حالا؟
چشمهای افسون برق زد و زخم روی دستش را فشار داد:دوست دارم اما می ترسم بهش دست بزنم.گازم می گیره!لگد می زنه...نمی زنه؟
دانیال نزدیکتر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مریم
1شاید میخونه از کجا متوجه شدید رفت؟ ینی خریده و نمیخونه؟؟