پارت صد و سی و هشتم :

افسون زانوهایش را بغل کرد: مهدی؟اسم شوهر جدیدته؟چند ساله ؟
ترانه نفسش را فوت کرد بیرون: چی چند ساله؟منم ادمم! زنم! تو می دونی بابات چقدر اذیتم کرد با کم‌محلی؟با اهمیت ندادن به نیازام!
افسون موهایش را کنار زد و به چشمهای ترانه نگاه کرد: چرا بهم نگفتین؟چقدر دروغ؟
ترانه از جا بلند شد و دامنش را جمع کرد:تو اشتباه منو نکن! با یکی ازدواج کن که همه چیش رو بخوای و قبول داشته باشی! اگه از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    سورمه کی افسون رو دیده بود یادم نمیاد

    ۳ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    تو شرکت

    ۳ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    اول داستان که تو کافه بودن

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️