عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و بیست و نهم :
افسون موبایل را قطع کرد.دانیال دیگر نمی توانست جلوی خودش را نگه دارد.انگشتهای ظریف افسون را میان انگشتهای خودش قفل کرد و گفت:چه مشکلاتی داری؟به من بگو!
افسون داشت از فشار دست او خوشش می آمد کم کم:یه چیزایی توی زندگی منه که اگه بشنوی،شاید دیگه نخوای باهام دوست باشی...
دانیال دست او را بالا برد و بوسید و خون داغ را ریخت توی جان دختر:آخه چه مشکلیه که انقدر تو رو به هم می ریزه؟دزدی کردی؟

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0افسون طفلی،چقداز همه طرف تحت فشار ه...