پارت صد و بیست و نهم :

افسون موبایل را قطع کرد.دانیال دیگر نمی توانست جلوی خودش را نگه دارد.انگشتهای ظریف افسون را میان انگشتهای خودش قفل کرد و گفت:چه مشکلاتی داری؟به من بگو!
افسون داشت از فشار دست او خوشش می آمد کم کم:یه چیزایی توی زندگی منه که اگه بشنوی،شاید دیگه نخوای باهام دوست باشی...
دانیال دست او را بالا برد و بوسید و خون داغ را ریخت توی جان دختر:آخه چه مشکلیه که انقدر تو رو به هم می ریزه؟دزدی کردی؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    افسون طفلی،چقداز همه طرف تحت فشار ه...

    ۳ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خیلی زیاااد

    ۳ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خیلی طفلک

    ۳ ماه پیش
کپی شد!