پارت یک :

تاریخ شروع رمان: زمستان سال 1391
تقدیم
به افسون...
دخترکی که هرگز به 15 سالگی نرسید...
و به خاطره ساز کودکیم مادربزرگ...
فصل اول : بی بازگشت
دختر زیر باران تند پاییزی می دوید.پیراهن سیاه و بلندش خیس بود و در کالجهای چرمی اش،پر از آب بود.نوک پنجه پاهایش را با شتاب بر زمین می گذاشت و پاشنه اش را از زمین برمیداشت تا قدمهایش تندتر شود.اما دیگر تندتر از این نمی توانست! بدنش کرخت شده بود اما این کرختی از سرما و باران پاییزی نبود...از جمله ای بود که همین نیم ساعت پیش آن را با گوشهای خودش شنیده بود." دیگه چیزی بین ما نیست!برو دنبال زندگیت..." دوباره جمله منحوس باصدای وحشتناکی در سرش پیچید و اشکهای گرمش که از بغض چند ساعته در پشت پلکهایش بود،از چشمها چکیدند و روی گونه های برجسته و زیبایش راه گرفتند و با قطره های درشت باران،یکی شدند.در میانه راه کنار پیاده رویی که با جدولی زرد رنگ و راه راه از خیابان خلوت جدا شده بود،ایستاد و دستش را روی قلبش گذاشت.چیزی مانند گلوله سربی داغ در میان دستهایش بالا و پایین می رفت.به پشت سرش که نگاه کرد،باورش نشد که آن همه راه را از سر چهارراه تا به اینجا به دو طی کرده است.
بی توجه به آنکه اگر روی لبه جدول بنشیند،پیراهنش گلی خواهد شد،روی آن رها شد و سرش را توی دستهای سفید گرفت.
دلش می خواست همانجا زار بزند!دلش می خواست وقتی به خانه رفت،مادر چیزی از او نپرسد!نپرسد که چه شد؟بالاخره دانیال چه گفت و او چه شنیده است!هرگز دلش نمی خواست به چهار سال آشنایی ای فکر کند که تمام روزهای خوش جوانی را با خود برده بود و حال تنها مانده بود.نمی توانست چشمهایی را که چهار سال پیش دیده بود و عاشقشان شده بود،فراموش کند.چشمانی به رنگ شب که تیزی نگاهش در همان بعدازظهر تابستانی داغ،روحش را شکافته بود .
اشک با فشار بیشتر از گوشه چشمان زیبایش بیرون ریخت.ناباورانه با خود می اندیشید: خودش زنگ می زنه!دروغ گفته! باز می خواد لجبازی کنه و قد بازی در بیاره!مگه می شه؟ اما صدایی از درونش نهیب زد:مگه دانیال رو نشناختی هنوز؟اون آدمی نیست که از حرفش برگرده! وقتی گفته برو ....باید بری...غرورتو بیشتر از این زیر پا نذار!چون اگه تو غرورتو زیر پا بزاری،اون زیر پا لگدمالش می کنه...
دستهایش می لرزید.گوشی را از کیف خیس بیرون کشید.گوشی اش هم خیس بود.اصلا" آن روز از صبح همه چیز خیس بود.بو می داد.بوی پاییز،بوی باران.بوی رفتن.بوی عاشقانه های غریب.بوی بی صدایی،بوی مردن و بوی تلخ سیگار مارلبورای جلد سفید.
آن روز جادوی زندگی باطل شده بود.چشمهایش نه پیش رو را می دید،نه پس سر را.انگار کن که طوفانی آمده بود و عطرهای خوش را با خود برده بود.عطر همبستگی و عطر روزهای سبز و روشن.
فکر کرد:چه روزهایی را از دست داده و چه روزهای تاریکی خواهند آمد.
جادوی پری داستان با یک جمله تمام باطل شده بود.
"دیگه چیزی بین ما نیست! همه چی تموم شده!"
از جا بلند شد.آنقدر سنگین شده بود که انگار به جدول چسبیده بود.ایستگاه اتوبوس چند قدم آنطرفتر بود.چند وقتی بود که تحمل ترافیک اعصاب خرد کن تهران را نداشت و دفتر دانیال هم در شلوغترین نقطه تهران دودآلود بود و راندن ماشین در آن ازدحام و راننده های بی اعصابی که تا خانمی را پشت ماشین می دیدند،بی دلیل و با دلیل با بوق زدنهایشان گوشش را کر کنند و بعد با گفتن : کدوم دیوونه ای به تو گواهی نامه داده! از کنارش با صدای کر کننده ای که از لوله ی اگزوزشان در می آید،گذر کنند،جایز نبود!
از جا بلند شد و سعی کرد قطرات اشکی را که با قطرات باران قاطی شده بودند ، از روی صورتش پاک کند.اما باران شدیدتر شده بود و رگبار خزان زده به تن خیابان هم مجال نفس کشیدن نمی داد.در ایستگاه ایستاد و منتظر ماند.بعد از چند دقیقه که مانند ابرهای سیاه خاکستری آن روز که سنگین و آبستن باریدن دوباره بودند،به خود تکانی داد و برای اولین ماشین سمند دست تکان داد و گفت: دربست...
پینوشت مهم: عکس همه ی شخصیتها همراه با کلیپ پارتهای حساس هر روز تو استوریهای صفحه ی اول سایته.چک کنید همیشه❤️🥰
پینوشت مهم ۲: خواهشا لایک روی صفحه ی اصلی رمان رو بزنید حتما.همون قلبیه که بالای کاور رمانه.قرمزش کنید عزیزان.چون لایک بهم خیلی انگیزه می ده برای نوشتن قشنگا و باعث میشه بیشتر،بهتر و هیجانی تر بنویسم🥰

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    قلمتون به دلم میشینه

    ۳ ماه پیش
  • امیر

    0

    سلام خسته نباشید من این رمان تازه شروع کردم

    ۳ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    سپاس خوش امدید

    ۳ ماه پیش
  • sarina

    0

    تازه دارم می خونم ولی عاشقش شدم✨🫀

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم عژیزم

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • دلوین

    0

    باشه

    ۴ ماه پیش
  • sarina

    0

    تازه دارم می خونم ولی عاشقش شدم✨🫀

    ۴ ماه پیش
  • آیتک آقامحمدی

    0

    میخونم ولی بار اولمه که قلم شما رو میخونم بزارید ببینم چی میشه

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزم من نویسنده تازه کار نیستم.یه نگاه به پروفایلم بندازید حتما.۵ تا کتاب چاپی با نشر قوی و درجه یک شادان و علی دارم.

    ۴ ماه پیش
  • آیتک

    0

    بعله عالیه اشکال از من بود معذرت میخوام

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خواهش

    ۴ ماه پیش
  • صاحل

    0

    دتازه شروه کردم جالب میاذ

    ۶ ماه پیش
  • تمنا

    0

    خیلی باحال خیلی دوست داشتمش❤️❤️❤️💯

    ۵ ماه پیش
  • مین

    0

    تازه شروع کردم

    ۶ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    بسیارعالی و جذاب بود

    ۶ ماه پیش
  • Sajede_17

    0

    رمان هایی که مینویسی خیلی خوبه منتظر رمان های بعدیت هستم خانم مهشاد 🥰🌹

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • سوسن

    0

    خبلی عالی بود موفق باشید

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • الینا

    0

    عالیه❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

    ۷ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم از شما عزیزم

    ۷ ماه پیش
  • ویدا

    0

    تازه بک پارت خوندم

    ۷ ماه پیش
  • ستاره

    0

    خوب بود مرسی از نویسنده

    ۷ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۷ ماه پیش
  • Mahdis

    0

    هنوز تازه سروع کردم

    ۷ ماه پیش
کپی شد!