لیست کلیه پارتهای رمان ماسیس : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 163
-
رمان ماسیس - پارت 21
نزدیک قلعه به نیزار رسیدیم. پشت نیزارها داناک را کنار تخته سنگی نشاندم و پیراهن خودم را از تن خارج کردم. خونریزی دستم بند آمده بود و تکه پارچهای که به دور جراحت بسته بودم، به پوستم چسبیده بود. داناک در حالی که خودش چندان رمقی برایش نمانده بود و رنگ و رویش از خونریزی زرد شده بود، پرسید: - زخمت ع...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 22
خنجر را گرفتم و ساقههای گیاه را جدا کرده و به نیوان دادم. در حال جدا کردن دستهای دیگر بودم که نقشهای در سرم پدیدار شد. رو به او چرخیدم و با هیجان گفتم: -میتوانیم با خشاتریا معامله کنیم! نیوان متعجب پرسید: - چه معاملهای؟ به نیزار نگاهی انداختم و صدایم را پایینتر آوردم. - جان پسر خشاتریا...
بروزرسانی در : ۴۹۸ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 23
همگی وارد تالار مهمانی شدیم. شاهزاده آتش در راس مجلس روی تختی با تکیه گاهی بلندتر از بقیه نشست و به همراهانش دستور داد در نزدیکی او و اطرافش بنشینند. این کارش بی احترامی آشکاری به جناب هومان و خشاتریا بود که به عنوان حاکمان دو شهر مهم، مجبور بودند در مکانی پایینتر بنشینند. با این حال هردو سکوت ک...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 24
کمی از عصر گذشته بود که مهمانی تمام شد و شاهزاده آتش را برای استراحت به کاخ زرین فرستادند. کاخ مجلل و باشکوهی که در گذشته به شاه شراگین تعلق داشت و در زمستانهایی که شاه تورتک به توشار سفر میکرد، در آنجا اقامت میگزید. کاخ زرین کوچکتر از قصر و در باغ غربی قرار داشت. اما بسیار زیبا و چشمنوازتر ب...
بروزرسانی در : ۴۹۳ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 25
هیرمان سه اسب آماده کرده بود. سوار بر اسبها به تاخت درآمدیم و از همان قسمت اسطبل قصر را ترککردیم.خورشیدِ در حال غروب، آسمان را به رنگ نارنجی درآورده بود که به کوهی که قلعه در آن واقع شده بود رسیدیم. هیرمان دستم را گرفت و کمک کرد از اسب پایین بیایم. شمشیرش را از نیامکشید و گفت: - تا دقایقی دیگ...
بروزرسانی در : ۴۸۹ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 26
دست هیرمان را باز کردم و از او خواستم آکام را نیز آزاد کند. حالا در دو جناح قرار گرفته بودیم. آنها هنوز شمشیر داشتند پس تا وقتی که خشاتریا با آنها به توافق نمیرسید خیالمان آسوده نمیشد. با خنجرهای برهنه کنار خشاتریا که چهارزانو نشسته بود، قرار گرفتم و هیرمان نیز برای اطمینان خاطر، مخفیانه سنگ...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 27
شمشیرها و خنجرها را برهنه و آماده نگه داشته بودیم و خشاتریا با عجله در تاریکی روی زمین به دنبال چیزی میگشت. داناک با نگاهی به افراد حاضر گفت: - پس ابیش کجاست؟ آکام گفت: - حتما در اتاق اول مانده است. من میروم او را با خود بیاورم. دست روی سینهاش گذاشتم. نمیخواستم او برای یک یاغی ناسپاس خو...
بروزرسانی در : ۴۸۲ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 28
خشاتریا سرش را از میان نیزار بیرون برد و سپس رو به ما گفت: - اسبها را شکار کرده و مشغول غذا خوردن است. نیوان با ناراحتی دست جلوی دهانش گرفت: - وای مَویز... ژیوان بفهمد غمگین میشود. گالوس برای همدردی دست روی شانهی دخترش گذاشت و رو به خشاتریا پیشنهاد داد. - تا غذایش را تمام نکرده باید از ای...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 29
*** کوزهها و سفالینههایی که ونداد ساخته بود را روی گاری چیده بودیم و در خیابانهای توشار به سمت خانهی بازرگان میبردیم. دیشب در راه، من و داناک از بقیه جدا شده بودیم و هرکدام به خانههای خود بازگشته بودیم. با اینکه زخم دستم را قبل از بازگشت، در آب قنات شسته بودم، از سوزشش تا صبح به سختی توانس...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 30
طبق گفته گالوس به اردوگاه مخفی رفتیم و از افرادمان خواستیم به خانههایشان بازگردند. روز بعدش همانطور خشاتریا گفته بود، خدمتکاری را به دنبال نیوان فرستاده و او را به قصر بردند. تا چند روز اول، نیوان نتوانسته بود از قصر خارج شود و فقط از خدمتکاران قصر که دوستانمان بودند، شنیده بودیم که حالش خوب است...
بروزرسانی در : ۴۷۵ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 31
نیوان پشت دیوار ساختمانی در نزدیکی معبد به انتظار ما ایستاده بود. به دور از چشم نگهبانها نزدش رفتیم و او فورا پرسید: - پس پدرمکجاست؟ داناک با طعنه پاسخ داد: - و همچنین درود برتو بانو نیوان... پدرت به همراه پشوتن برای سرزدن به امورات زمینهای اطراف توشار، از شهر خارج شدهاند. مثل اینکه اُرد ز...
بروزرسانی در : ۴۷۲ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 32
خارج از توشار، با کمک داناک بر روی زمین گالوس در حال حفر چاه بودیم. اُرد، جویهای آب قناتی که به زمین گالوس میرسید را بسته بود و ما هم برای اینکه موقع کشت به کم آبی برنخوریم در حال حفر چاه بودیم. چاه در سراشیبی قرار داشت و اگر بخت یارمان بود و بارندگی امسال بهتر از سال پیش میشد، با ساخت چند را...
بروزرسانی در : ۴۶۸ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 33
در مقابل شاهزاده تعظیم کرده و به ارابهام بازگشتم. کمی بعد حرکت کردیم و شاهزاده و افرادش به سوی توشار بازگشتند. پرده را کاملا کنار کشیدم. حالا آزادانه میتوانستم مناظر اطراف را تماشا کنم. تعدامان به طور چشمگیری کمتر شده بود ولی هنوز سی سرباز و برده تا دژآسود همراهمان بودند. نیوان پرسید: - بانوی...
بروزرسانی در : ۴۶۵ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 34
با پخت غزال، بردهها کباب را از آتش به پایین کشاندند و تکهای از آن را بریدند و برای من و خشاتریا در ظرف کشیدند. خدمتکار که چهرهای آفتاب سوخته داشت، ظرف من را خواست به داخل چادر ببرد. مانعش شدم و گفتم: - من شامم را در همینجا میخورم. سینی را از او گرفتم و با زرمینه مشغول به خوردن شدیم. چشما...
بروزرسانی در : ۴۶۱ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 35
خشاتریا به چشمان من نگاه کرد و پاسخ داد: - من قادر نیستم از افکار یک شیطان سردربیاورم. شاید چون او را ضعیفتر از شما مردان دیده... ماسیس بهتر است به چادرت بازگردی. من برای این دو همراهمان مکانی مناسب پیدا خواهم کرد تا بتوانند در این ساعات پایانی شب استراحت کنند. از او اطاعت کرده و به چادرم بازگ...
بروزرسانی در : ۴۵۸ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 36
زرمینه با نزدیک شدن به دژآسود سرحالتر میشد و شوق رفتن به خانه او را مانند کودکان بهانه جو میکرد. در نزدیکی روستا اتراق کردیم و خشاتریا عدهای را برای تهیه کمی آذوقه و نمک به روستا فرستاد و بقیه چادرها را بر پا کردند. خشاتریا نزد من آمد و گفت: - میخواهم در اطراف گشتی بزنم من را همراهی میکنی؟...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 37
افسار اسبم را به دست گرفتم و به اَبیش که همچنان خیره به خشاتریا بود گفتم: - چرا ایستادهای؟ اَبیش شمشیرش را به نیام بازگرداند و سوار اسب شد. - جناب خشاتریا مطمئن هستی که برایت مشکلی به وجود نمیآید؟ خشاتریا با اطمینان پلکهایش را به هم فشرد و من جلوتر از آن دو به راه افتادم. داناک خودش را به ...
بروزرسانی در : ۴۵۱ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 38
**ابیش** در حالی که وسایلم را جمع میکردم به آسمان آبی که فقط چند ابر پاره پاره و سفید در آن خودنمایی میکرد نگاه کردم. خورشید در وسط آسمان بود و باد ابرهایی که تا چندساعت پیش بیوقفه میباریدند را با خود از آسمان پاک کرده بود. لباسهای خیسم را از بغل زین اسب آویزان کردم و باقی وسایل را روی اسب...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 39
انتظار داشتم که قلعهی خشاتریا در خود شهر واقع شده باشد ولی از مرکز شهر به سمت کوه بلندی که در شمال شهر واقع شده بود، رفتیم. خانههای اطراف قلعه به مرور کم و کمتر میشدند و در نزدیکی قلعه جز میدانی بزرگ برای تمرین و جمع آوری سربازان چیز دیگری به چشم نمیخورد. ارتفاع قلعه سنگی از شهر بالاتر قرار د...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 40
سرم را چرخاندم. با ظرفی در دستانش وارد اتاق شده بود. لباسی فاخر به رنگ سبز روشن پوشیده و موهای آراستهاش از زیر سرانداز خودنمایی میکردند. اکنون که خستگی سفر چند روزه از چهرهاش زدوده شده بود، شاداب و ظریف مانند یک بهدخت واقعی شده بود اما زبانش... زبانش هنوز هم مانند یک سرباز آمادهی نبرد بود تاخ...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
