لیست کلیه پارتهای رمان ماسیس : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 158
-
رمان ماسیس - پارت 121
وارد قصر هومان شدیم. جز چند خدمتکار ومهتر، کسی برای استقبال نیامده بود. زودتر از همه از اسب پیاده شدم و برای اینکه هیرمان نخواهد مقابل ماسیس خوش رقصی کند، افسار اسب او را گرفتم و دستم را مقابلش بالا بردم. ماسیس نیم نگاهی سریع به من انداخت. دستش را کف دستم گذاشت و همینکه پایش به زمین رسید، سریع د...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 122
بعد از کمی صحبت، پشوتن و همراهانش قصد رفتن کردند و تا نزدیک در همراهیشان کردیم. آلان ومانی، پسر کوچک گالوس با نوند سرگرم بودند و در گوشه حیاط یالهایش را شانه میکشیدند با صدای بلند گفتم:-اسبم را بیاورید میخواهم بروم. گالوس گفت:-اسب بسیار خوبی است. -آری آن را وقتی که... نگذاشت سخنم را کامل کنم ...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 123
**ماسیس** گلها را روی میز گذاشتم و کنار پنجره رفتم. گل سینه را مقابل نور مهتاب قرار دادم و بر روی جواهراتش دست کشیدم. غرولندکنان گفتم:- خیلی هم زیباست. بردین بعد از سخنی که به زبان آورده بود، با این هدیه سعی کرده بود تا دلخوری من را از بین ببرد. ولی ابیش گفته بود که سلیقه خوبی ندارد. خود را روی ط...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 124
خدمتکاری که خشاتریا برایم فرستاده بود، ردای حریر سفید را برایم نگه داشت. دستانم را از حلقههایش رد کردم و آستین گشاد و بلند پیراهنم را از حلقهها رد کرده و مرتبشان کردم. خیاطها در دوختن این پیراهن بسیار دستو دلبازی کرده بودند و هرچه پارچه داشتند را در دوخت پیراهنم به کار برده بودند. پیراهن حریر...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 125
شنایا گلویی صاف کرد و گفت:- ایزد والهگان همواره لطف ومرحمت خود را شامل حال ما بندگان کوچک و حقیر میکنند. آنها جز سعادت و نیکبختی ما چیزی نمیخواهند. زمین و خورشید و باران را به ما ارزانی داشتهاند تا از نعمتهای دنیوی بهرهمند شویم و در عوض ستایشگرشان باشیم. گاهی این ما آدمیانِ ناسپاس هستیم که ...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 126
مهتران و سربازان بیشتری وارد اسطبل شدند و با تعجب لحظهای نگاهم میکردند و سپس مشغول زین کردن اسبها میشدند. ابیش که از جایش تکان نخورده بود، خطاب به من نجوا کرد:- برو. پایین پیراهنم را به چنگ گرفتم و سریع از اصطبل خارج شدم. هرج ومرجی بیرون به راه افتاده بود و سربازانِ سواره نظام برای برداشتن اس...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 127
آکام قبل از اینکه به سپاه برسد با خروشی بلند توجه عالیجناب هومان را به خود جلب کرد و گفت:-عمو جان من این دو دیو را به سوی شما میکشانم تیربارانشان کنید. دستانم را دور دهانم گرفتم و فریاد زدم:- باید شکل جامد به خود بگیرند تا بشود به سویشان تیر انداخت. آکام دوباره گفت:- میدانم. آنها هم برای همین ...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 128
ماده دیو کمی دورتر از ما به زمین افتاده و از درد به خود میپیچید. تیر من در یکی از چشمانش نشسته بود و با صدای گوش خراشی مویه میکرد و سنگو بوتهها را از جا در میآورد. ابیش زیر لب چیزی به آریو گفت که در میان دادوهوار دیو نتوانستم بشنوم چه میگوید. او میدانست من گوشهای تیزی دارم و برای اینکه نش...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 129
**ابیش** به دیواره چاه تکیه داده بودم و به خرابههایی که روزی خانهام بود چشم دوخته بودم. ساعتی می شد که باران بند آمده بود. خورشید همراه با بالا آمدنش، تیغ در دل ابرها فرو کرده و پاره پارهشان میکرد. چند روزی میشد که قبل از طلوع آفتاب از شهر بیرون میزدم و در اینجا به خرابهها نگاه میکردم تا ...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 130
بیرون از قصر شلوغ بود. سپاه کوچکی آماده شده بود تا به دژآسود رهسپار شود و خانوادههایشان برای بدرقه جمع شده بودند. همانطور که خشاتریا قولش را داده بود، روز قبل آریشا را آزاد کردند. با آزادی او، گروه جان تازهای گرفت. ناامیدی که با مراسم چمروش در دل پشوتن و باقی افراد افتاده بود، کمرنگ شده و بار د...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 131
همسر هومان و دخترانش سراسیمه مقابل عمارت آمدند و در انتظار بودند تا شاید خبری از بردین برسد. همسر هومان بیقرار قدم میزد و زیر لب دعا میخواند:-ای ایزد والا و مقتدر، ای که در همهی احوال ما را یاری میرسانی. نذر ده گوسفند به درگاهت میکنم تا پسرم بردین را از هر گزندی مصون بداری. التماس میکنم که ...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 132
چند ساعتی بود که بیرون از کاخ قدم میزدم. کشته شدن بردین، قصر را در غمی تیره فرو برده بود و تاریکی شب انگار کبودتر از شبهای دیگر شده بود. آریو روی چمنها دراز کشیده ودستانش را زیر سرش گذاشته بود. نفس عمیقی کشید و در حالی که ستارهها را به تماشا نشسته بود گفت:-گمان میکنم این آخرین شبی است که می...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 133
هیرمان از پلکان بالا آمد و از لبه دیوار به دوردست نگاه کرد. گردو خاکی که از سم اسبها بلند شده، آسمان را برداشته بود. با عالیجناب هومان درمورد استحکام دیوارها صحبت کوتاهی کردند و سپس به سوی ما آمد. به خشاتریا درود فرستاد رو به من گفت:-نمیخواهی به پناهگاه بروی؟ سرجنباندم:- خیر باید مانع ورود دیوه...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 134
سربازان روی دیوار، خرکمان را به سوی دیو خاکستری رنگ چرخاندند و آماده هدفگیری شدند. دیو سپید و خاکی رنگ بار دیگر به شکل دود درآمدند و به آسمان بازگشتند. دیو خاکستری نیز مشتش را به سوی آسمان گرفت و تلاش کرد خود را به شکل دود دربیاورد وقتی که متوجه شد قادر به تبدیل شدن نیست، زوزه کشید و دور خود چرخ...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 135
هوا رو به تاریکی بود و مشعلها را روشن کرده بودند. از سطلی آب برداشتم و دستمال هیرمان را شستم و آن را روی نیزهای انداختم تا خشک شود. هرچه چشم چرخاندم نتوانستم اَبیش و دوستانش را پیدا کنم. به روی دیوار و نزد هیرمان بازگشتم. سپاه دشمن از حالت اولیه خود خارج شده و در حال اتراق و به پا کردن آتش بودن...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 136
در میان بازوهایش محصور بودم و صدای کوبش قلبش در سینه، مانند تندری بود که در یک شب طوفانی میغرید. سکون و آرامشی که این طوفان به من میداد، شبیه هیچ چیز نبود و هرگز تجربهاش نکرده بودم. چانهام را روی سینهاش گذاشتم و به چشمان خمارش زل زدم. نیاز به گفتن هیچ کلمهای نبود... احساسی که در چشمانم لانه...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 137
دست روی سینهام گذاشتم. قلبم به تندی مینواخت ولی نه از ترس بود و نه از دویدن؛ ضعف و خستگی که زیر پوستم احساس میکردم، باعث این تپش قلب و نفس زدنهایم شده بود. روی زمین نشستم تا کمی حالم بهتر شود. پشت دستم را به صورت عرق کردهام کشیدم و موهایم را عقب راندم. با خونی که به صورتم کشیده شد، اخم کردم. ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 138
از موهایم بلندم کرد که باعث شد صدای نالهام بلند شود. به دستش چنگ زدم و ناخنهایم را در دستش فرو کردم. از سوزش پوستش، موهایم را رها کرد و لگدی به کمرم زد. ریههایم از هوا خالی شد و روی زمین افتادم. سینه خیز روی زمین خود را کشیدم تا به دیوار برسم و بتوانم روی پاهایم بایستم. شاهزاده با تحقیر کنارم ر...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 139
چشمهایم را که باز کردم، خود را میان چادری دیدم. روی تخت نشستم و به اطراف چشم چرخاندم. اصلا یادم نمیآمد چگونه به اینجا آمده بودم و آخرین چیزی که به خاطر داشتم، صحبت کردن با اَبیش بود. بیهوش شده بودم؟ لحافی که به رویم کشیده شده بود را کنار زدم. پیراهنی نخی ونازک به تن داشتم. لرزی در تیره کمرم احس...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 140
**اَبیش** صدای سپاه دشمن در میان سنگ و آجرها رسوخ کرده و خود را به گوشهایمان میرساند. یک سپاه بسیار بزرگ از شهر پیروز رسیده بود و روحیهی افراد شاهزاده آتش بعد از شکستی که در معبد خورده بودند، جان تازهای گرفته و با کوبیدن بر سپرها، با خروش خود، ما را به مبارزه میطلبیدند. ساعتها میشد که سروص...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
