لیست کلیه پارتهای رمان ماسیس : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 158
-
رمان ماسیس - پارت 41
ته نیزه را در زمین فرو کردم. دندانهایم به هم فشرده شد و مانندخودش به او زل زدم. نگاهش از همانهایی بود که انگار من را موجودی پست و فرومایه میپنداشت. دقیقا همانگونه نگاهم میکرد که برای نخستین بار در بازار من را دیده بود. از این نگاه و خودش متنفر بودم. انگشتهایش که نوازش گونه بر کمر گربه سر می...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 42
رفته رفته به وسط شهر و معبد گاو هدیوش رسیدم. معبد در سازهی کلی، تقریبا شبیه به معبد توشار بود اما تفاوتهایی داشتند. دیوارهای آجری و مرمرش چشم نواز بود. ستون هایی نقش دار و بلند اطراف معبد را احاطه کرده بود. کل معبد چهار ضلع داشت که بر روی سقف عمارت اصلی مجسمهی برنجی یک گاو بزرگ به چشممیخورد. ...
بروزرسانی در : ۳۹۱ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 43
**ماسیس** در اتاقم را بستم و مانند چندروز گذشته به سمت زیرزمین رفتم. از وقتی که به شهر بازگشته بودیم، هیچ گزارشی از ناپدید و یا کشته شدن کسی نیامده بود. اگر خشاتریا با قبیلهی کاتوری و شونیا صحبت نکرده بود، گمان میبردیم که اخبارِ رسیده همگی شایعه بوده و اصلا چیزی به نام بالبای بالغ وجود ندارد...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 44
به طرف زیرزمین رفتم تا به کاری که خشاتریا از من خواسته بود برسم. در چوبی و بزرگ زیرزمین را باز کردم و پایین رفتم. با بسته شدن در، زیرزمین در تاریکی عمیقی فرورفت و کوچکترین نوری نمیتوانست به داخل نفوذ کند. پاهایم به پلکان آن آشنا بودند. چند قدم که پایین رفتم، دستم را به سمت چپ دراز کرده و از حفره...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 45
کتابها و پوستینها را یکی یکی نگاه کردم تا شاید به مطالب مهمی راجع به گاندروج دست پیدا کنم. ساعتی را به ورق زدن و خواندن کتابها مشغول بودم که با شنیدن صدایی سرم را از لای در مخفی بیرون بردم. خشاتریا با طمأنینه از پلهها پایین میآمد. پوستینها را جمع کردم و گوهر شب چراغ را به داخل کیسهی چرمی گ...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 46
روی نردههای سنگی ایوان به سمت پایین خم شدم تا ببینم چه اتفاقی افتاده. داناک به سمت نگهبانان که پل را بالا میکشیدند دوید و خواهش کرد. - صبر کنید دوست من هنوز باز نگشته. سربازی که همان ابتدا سرو صدا راه انداخته بود او را عقب کشید. - نمیتوانیم برای یک نفر جان بقیه را به خطر بیاندازیم... سریعت...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 47
-آری. خودش است. امروز سربازانم هنگام گشت زنی او را دیده اند. -از مردمی که از روستاها به شهر میآیند چیزهایی شنیدهام. میگویند بسیار عظیم الجثه است و میتواند یک گاو را درسته ببلعد. توصیفاتشان شبیه به یک دیو است. به نظر میرسد که یک دیو به شهر شما آمده. اسبم را همپا با آنها و در سمت دیگر خشات...
بروزرسانی در : ۳۷۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 48
تیربد در تلاش بود علاوه بر حفظ جان افرادش، بالبا را نیز از بین ببرد. صدای گامهای تندی در کوه پیچید و سربازی دوان دوان از پشت تخته سنگی بیرون آمد و از راهی که ما آمده بودیم به پایین کوه و سمت خشاتریا فرار کرد. هنوز دور نشده بود که نفر دوم هم از پشت تخته سنگ بیرون آمد و به دنبالش گریخت. شمشیرم ر...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 49
چشمانش را از شعلهها گرفت و به من دوخت. - فرق من و تو در همین است. گفته بودم که تو دختری و نمیدانی معنای شرافت چیست. لبم را به هم فشردم و زبان به کام گرفتم. اصلا به اینکه اگر در موقعیت او بودم، چه میکردم فکر نکرده بودم فقط میخواستم بداند که با کمکش نمیتواند من را مدیون خودش کند. از جایش بل...
بروزرسانی در : ۳۷۰ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 50
- اما پدر روح نمیتواند فقط حامل احساسات باشد وقتی که روح من به جسم چمروش منتقل می شد من مهارتها و آموخته هایم را به یاد داشتم. شما برای همین به من و آکام دستور داده بودید که فنون جنگی را بیاموزیم. سرش را تکان داد. - خودم میدانم. منظورم این نیست که روح آگاهی ندارد. روح سبب هستی و جان انسان ا...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 51
بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم. راست میگفت و نمی شد چیزی که اتفاق افتاده را تغییر داد ولی حس میکردم قلبم در آتش افتاده است. پرسیدم: -پسر زرمینه یا هیچیک از سربازانتان از چیزی که در انتظارشان بود، آگاه بودند؟ بعد از سکوتی طولانی گفت: - چیزهایی به آنها گفته بودم و تقریبا میدانستند. پوزخند...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 52
داناک متفکرانه طلسمی که بر زمین نقش بسته را نگاه کرد و گفت: - اگر این یک طلسم باشد، پس شایعهها آنقدرها هم بیراه نبودهاند. خشاتریا واقعا دستی در جادوگری دارد. با زبانم لبم را خیس کرده و گفتم: - هرچه هست جانمان را نجات داد. بیا فعلا از این جهنم برویم میترسم دوباره سر برسد و اینبار حتی این کل...
بروزرسانی در : ۳۶۰ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 53
خشاتریا و تیربد با یکدیگر جملاتی رد و بدل کردند که حتی یک کلمهاش را هم نشنیدم. حواسم پرت بود و خودخوری میکردم که چرا زودتر نگاهم را از ماسیس برنداشتم. او یک بهدخت بود. دختری که از کودکی در ناز و نعمت رشد یافته بود و نمیخواستم فکر کند که من هم مانند اطرافیانش توجه خاصی به او دارم. -آن هیبت و ...
بروزرسانی در : ۳۵۶ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 54
باور چیزی که دیدهام برایم آسان نبود. موهای سیاه بلندش که در هوا موج برداشته بود، هیبتش را ترسناکتر نشان میداد. عقب عقب رفتم و آهسته دستم را به سمت شمشیرم بردم. بعد از تمام اخطارهای فرمانده، چطور نگهبانها اجازه داده بودند این مرد وارد قلعه شود؟ بلندتر از صدای ماسیس فرمانده و نگهبانها را فراخوا...
بروزرسانی در : ۳۵۳ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 55
چهارنعل از روی پل عبور کردم. هیچ ردی از او نبود و نمیدانستم به کدام سو فرار کرده است. فرمانده و سربازان هم از دالان بیرون آمدند و کنار من ایستادند. فرمانده پرسید: - به کدام سو رفت؟ -نمیدانم نتوانستم او را ببینم. چمروش با غریوی کر کننده از بالای دالان پرواز کرد و در آسمان اوج گرفت. ماسیس ...
بروزرسانی در : ۳۴۹ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 56
کمی دیگر به آن نگاه کرد و با تأسف از جایش بلند شد. هنگامی که از کنار من و داناک میگذشت، به ما گفت: - رنگ از رخسارتان پریده نزد داروگر بروید تا درمانتان کند. قدمی برداشت تا برود ولی لحظهای درنگ کرد. ما را از نظر گذراند و گفت: - سپاسگزارم... از هردوی شما سپاسگزارم که جانش را نجات دادید. به پ...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 57
با دستی که به شانهام آویزان بود روی ایوان قلعه ایستاده بودم و بیرون را تماشا میکردم. خدمتکاران قصر در حال تمیز کردن خرابیهای بالبا بودند و نجارها نیز مشغول ساخت در و پلی جدید برای قلعه بودند. فرمانده تیربد و سربازانش باساخت یک پل موقت توانسته بودند به قلعه بازگردند و اکنون سربازانش را جمع کرده...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 58
بسیار کوچک بود و تمام تنش به سیاهی میزد. دستم را به روی میز کوبیدم و گفتم: - از من دور شو موجود کثیف و زشت. جَریتر شد به تندی دور دستم چرخید و بالاتر آمد. صدای بلند و ترسناکی از خود درآورد و به روی شانهام پرید. دست آسیب دیدهام را هم برای کمک بالا آوردم ولی او چابکتر از من بود به پشت سرم رف...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 59
خوب بود! پس همانطور که او باعث آزارم میشد سخنان من هم مانند نیشتر در جانش نشسته بود. لبخندم را پنهان کردم و برای برداشتن خنجر میز را دور زدم. آن را از زمین برداشتم و به دستش دادم. با نگاه معناداری خنجرش را گرفت و آن را کنار کتاب گذاشت و صفحهی مربوط به بالبا را باز کرد. با دیدن جوهری که تصویر را...
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 60
**ماسیس** باران نمنم بر زمین میبارید ابرهای سپید به آرامی تکان میخوردند و بر روی کوهها با مه سبکی که آنها را احاطه کرده بود، ادغام میشدند. از دور دست ابرهای تیره در حال نزدیک شدن بودند و خبر از بارانی تند و سنگین میداد. رفت و آمد در حیاط کم شده بود ولی فرمانده تیربد اجازه استراحت به سرباز...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
