پارت بیست و ششم :

دست هیرمان را باز کردم و از او خواستم آکام را نیز آزاد کند. حالا در دو جناح قرار گرفته بودیم. آن‌ها هنوز شمشیر داشتند پس تا وقتی که خشاتریا با آن‌ها به توافق نمی‌رسید خیالمان آسوده نمی‌شد. با خنجرهای برهنه کنار خشاتریا که چهارزانو نشسته بود، قرار گرفتم و هیرمان نیز برای اطمینان خاطر، مخفیانه سنگی را در مشتش گرفته بود.
خشاتریا گفت:
-جناب پشوتن من شما را به خاطر دارم، از فرماندهØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    1

    مااسیس دوست داستنی ،سر کیف میام از رفتاراش

    ۹ ماه پیش
  • Zein.raf

    1

    ماسیس دختری شجاع از دل تاریخ وافسانه های سرزمینم😍😍

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️