ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت بیست و ششم :
دست هیرمان را باز کردم و از او خواستم آکام را نیز آزاد کند. حالا در دو جناح قرار گرفته بودیم. آنها هنوز شمشیر داشتند پس تا وقتی که خشاتریا با آنها به توافق نمیرسید خیالمان آسوده نمیشد. با خنجرهای برهنه کنار خشاتریا که چهارزانو نشسته بود، قرار گرفتم و هیرمان نیز برای اطمینان خاطر، مخفیانه سنگی را در مشتش گرفته بود.
خشاتریا گفت:
-جناب پشوتن من شما را به خاطر دارم، از فرماندهØ
لطفا صبر کنید...

پرنیا
1مااسیس دوست داستنی ،سر کیف میام از رفتاراش