پارت بیست و هشتم :

خشاتریا سرش را از میان نیزار بیرون برد و سپس رو به ما گفت:
- اسب‌ها را شکار کرده و مشغول غذا خوردن است.
نیوان با ناراحتی دست جلوی دهانش گرفت:
- وای مَویز... ژیوان بفهمد غمگین می‌شود.
گالوس برای همدردی دست روی شانه‌ی دخترش گذاشت و رو به خشاتریا پیشنهاد داد.
- تا غذایش را تمام نکرده باید از این منطقه خارج شویم.
-اری بهتر است به چند گروه تقسیم شویم... جناب پشوتن، شما با دختØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️