ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت بیست و هشتم :
خشاتریا سرش را از میان نیزار بیرون برد و سپس رو به ما گفت:
- اسبها را شکار کرده و مشغول غذا خوردن است.
نیوان با ناراحتی دست جلوی دهانش گرفت:
- وای مَویز... ژیوان بفهمد غمگین میشود.
گالوس برای همدردی دست روی شانهی دخترش گذاشت و رو به خشاتریا پیشنهاد داد.
- تا غذایش را تمام نکرده باید از این منطقه خارج شویم.
-اری بهتر است به چند گروه تقسیم شویم... جناب پشوتن، شما با دختØ
لطفا صبر کنید...
