ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت بیست و یک :
نزدیک قلعه به نیزار رسیدیم. پشت نیزارها داناک را کنار تخته سنگی نشاندم و پیراهن خودم را از تن خارج کردم. خونریزی دستم بند آمده بود و تکه پارچهای که به دور جراحت بسته بودم، به پوستم چسبیده بود. داناک در حالی که خودش چندان رمقی برایش نمانده بود و رنگ و رویش از خونریزی زرد شده بود، پرسید:
- زخمت عمیق است؟
-نه خونریزیاش بند آمده. به نظر سطحی است اما جراحت تو نیاز به مراقبت بیشتری دارØ
لطفا صبر کنید...
