پارت بیست و یک :

نزدیک قلعه به نیزار رسیدیم. پشت نیزارها داناک را کنار تخته سنگی نشاندم و پیراهن خودم را از تن خارج کردم. خونریزی دستم بند آمده بود و تکه پارچه‌ای که به دور جراحت بسته بودم، به پوستم چسبیده بود. داناک در حالی که خودش چندان رمقی برایش نمانده بود و رنگ و رویش از خونریزی زرد شده بود، پرسید:
- زخمت عمیق است؟
-نه خونریزی‌اش بند آمده. به نظر سطحی است اما جراحت تو نیاز به مراقبت بیشتری دارØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️