ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت سی و هشتم :
**ابیش**
در حالی که وسایلم را جمع میکردم به آسمان آبی که فقط چند ابر پاره پاره و سفید در آن خودنمایی میکرد نگاه کردم. خورشید در وسط آسمان بود و باد ابرهایی که تا چندساعت پیش بیوقفه میباریدند را با خود از آسمان پاک کرده بود. لباسهای خیسم را از بغل زین اسب آویزان کردم و باقی وسایل را روی اسب گذاشتم.
داناک هم وسایلش را روی اسب خودش گذاشت. خدمتکاران و بردگان در حال جمع کردن چادره
لطفا صبر کنید...
