پارت سی و هشتم :

**ابیش**
در حالی که وسایلم را جمع می‌کردم به آسمان آبی که فقط چند ابر پاره پاره و سفید در آن خودنمایی می‌کرد نگاه کردم. خورشید در وسط آسمان بود و باد ابرهایی که تا چندساعت پیش بی‌وقفه می‌باریدند را با خود از آسمان پاک کرده بود. لباس‌های خیسم را از بغل زین اسب آویزان کردم و باقی وسایل را روی اسب گذاشتم.
داناک هم وسایلش را روی اسب خودش گذاشت. خدمتکاران و بردگان در حال جمع کردن چادره

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!