لیست کلیه پارتهای رمان ماسیس : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 163
-
رمان ماسیس - پارت 81
شاهزاده ژوناس و همسرش جلوتر از ما راه میرفتند. بانو فرین یک دستش را به دور بازوی شاهزاده انداخته و با دست دیگرش سرانداز سنگین و جواهر دوزیاش را نگاه داشته بود تا از سرش سر نخورد. شاهزاده آتش کنار گوشم گفت: - بانو فرین یک بانوی ابله و زبون است. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: - چرا این سخن را میگ...
بروزرسانی در : ۳۰۸ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 82
سعی کردم تا وقتی در دیدرس درباریان و شاه هستم با طمأنینه و آرام راه بروم اما همینکه درهای تالار پشت سرم بسته شد، به سمت ابیش و زرمینه دویدم و با نگرانی دستان زرمینه که آویزان مانده بود را گرفتم. از ابیش پرسیدم: - چشم باز نکرد؟ سرش را به علامت نه تکان داد و پشت سر خدمتکار از راهروها و پلکان بالا...
بروزرسانی در : ۳۰۴ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 83
کنار زرمینه روی تخت نشستم. دلارا در حالی که لباسهایم را از صندوقها بیرون میآورد گفت: - بانو میخواهید محافظانتان را صداکنم او را به اتاق بغل ببرند تا شما بتوانید روی تخت خودتان استراحت کنید؟ -خیر! هرموقع حالش بهتر شد خودم به آنها میگویم که او را جابهجا کنند. در حالی که به کارشان مشغول بود...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 84
بعد از رفتن داروگر، مهزاد با سینی مملو از غذا وارد اتاق شد. سینی را بر روی میز گذاشت و گفت: - ملکه و اعضای خانوادهشان زودتر ناهارشان را میل کردهاند تا برای امشب خود را بیارآیند. -لباس من را آماده کردهای؟ -آری بانوی من. تمام لباسهایتان بسیار زیبا وخوش نقش بودند و انتخاب از میان آنها کار د...
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 85
به سمت پردهسرای ملکه در راهروها گام برمیداشتیم که بانو فرین را دیدم. به همراه ندیمههایش به سمت دیگر میرفتند. با دیدن من راهش را عوض کرد و به سویم آمد. به نظر میآمد تازه از حمام بازمیگردد زیرا لباس سادهای پوشیده و جواهراتش را هم از خود باز کرده بود. به همین خاطر سبکتر راه میرفت. خیلی زود ...
بروزرسانی در : ۲۹۴ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 86
با کرنش در مقابلش گفتم: - دیدار با شما و شهر زیبا و بینظیرتان بختی نیک است که نصیب من شده و از این بابت ایزد و الهگان را سپاس میگویم. پدرم برای شما هدایایی فرستاده که امیدوارم شما را خرسند کنند. نگاهی به ابیش انداختم تا آریو و خدمتکاران را برای آوردن هدایا خبر کند. اما ابیش از جایش تکان نخورد....
بروزرسانی در : ۲۹۱ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 87
آریو به خدمتکاران و بردگان امر کرد تا سینیهای هدایا را بردارند و با راهنمایی پیشکار قصر آنها را به سوی خزانه بردند. یک قاشق از حلوای قرمز رنگی که روی میزم بود را برداشتم و در دهان گذاشتم. شاه خطاب به مهزاد و ملکه گفت: - برای بانو ماسیس بهترین و مقویترین غذاها را مهیا کنید میخواهم سال بعد اولین...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 88
وارد اتاق شدم و مهزاد در را پشت سرم بست. با صدای ما دلارا که در همان اتاق وپشت میز خوابش برده بود، آشفته از جا پرید و سرو وضعش را مرتب کرد. پرسیدم:- داروگر به دیدن زرمینه آمده؟ -بله بانو داروها و غذایش را هم به او دادهام. چند ساعتی است که خوابیده. گیرههای سراندازم را باز کردم و آن را روی میز ا...
بروزرسانی در : ۲۸۴ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 89
روز بعد با صدای هیجان زده دلارا و مهزاد از خواب بیدار شدم. زرمینه کنارم خواب بود. او هم چند لحظهی کوتاه چشمانش را باز کرد و سپس با نقنقی زیرلب دوباره به خواب رفت. روی تخت، خود را بالا کشیدم و با تکیه بر تاج تخت گفتم:- چه شده؟ دلارا ذوق زده گفت:- برف آمده... برف میبارد. این اولین برف امسال است....
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 90
زرمینه رختخواب را چنگ زد و تلاش کرد بلند شود. با عجله نزدش رفتم و پرسیدم:- چرا بلند میشوی؟ -کمک کن از این تخت بلند شوم. در این رختخواب راحت نیستم... قلبم مالامال از غم شد. شانههایش را فشردم و پرسیدم:- سخنان ملکه تشتر را شنیدهای؟ زیرچشمی نگاهی به مهزاد و دلارا انداختم و با صدای آهستهای گفتم:- ...
بروزرسانی در : ۲۷۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 91
**ابیش** هوای نمناک و گرفتهی سلول من را به سرفه انداخته بود. روانداز نازک را به دور خود پیچیدم وکنار میلههای زندان نشستم. میلهها سرد و یخ زده بودند. مجمرهای آتش با فاصله از سلولها قرار داشتند وگرمایشان دور از دسترس بود. دستم را دراز کردم و گرمایی نسبی به سرانگشتانم رسید. چشمانم را بسته بودم ...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 92
*** شنل آریو را روی سرم کشیده بودم و درون سلول قدم میزدم. عرض و پهنای آن به اندازهای نبود که بتوانم قدمهای زیادی بردارم. در این چند روز تمام آجر و سنگهای سلول را از بر شده بودم و با چشم بسته هم میتوانستم در سلول راه بروم و به در ودیوار نخورم. ذهنم آشفته و به هم ریخته بود. شک و ترید مانند خوره...
بروزرسانی در : ۲۷۰ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 93
از سربازخانه بیرون رفتم. برف آرامی شروع به باریدن کرده بود و از هیاهو و سرو صدای همیشگی کم شده بود. کلاه شنلم را که به زرهام متصل بود، روی سر انداختم. به سرما و برف عادت نداشتم و نمیخواستم گوشها و سرم از سرما منجمد شوند. سربازها در گروههای چند نفره در حال رژه و تمرینات نظامی بودند. برای رسیدن...
بروزرسانی در : ۲۶۵ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 94
دستم را نوازش کرد و لبخند زد. احساس بدی داشتم ولی فقط یک قول ساده بود ووقتی آریو به همراه دارویی که از خشاتریا گرفته بود بازمیگشت، او را درمان میکردند و بعد میتوانستم با عوض شدن شرایط قولم را هم تغییر دهم. نمیدانستم چه دارویی است ولی حتما داروی باارزش وشفادهندهای بود که ماسیس با عجله آریو را...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 95
از ظهر گذشته بود که پستم را به محافظ بعدی محول کردم اما تا بعد از غروب برای رفتن به معبد صبر کردم. نوند را زین کردم ولی سوارش نشدم و پیاده اورا به سمت راه خروج هدایت کردم. از روی یالهای نوند چشمم به مهزاد افتاد. در قسمت حوض ایستاده و به آب چشم دوخته بود. سربازی نزد او آمد و با ردوبدل کردن کلما...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 96
خود را به پشت در اتاق ماسیس رساندم. نوبت نگهبانی من بود ولی محافظش را آنجا ندیدم. تقهای به در زدم و منتظر ماندم. دلارا از اتاق بیرون آمد. با دیدنم لبخند زد. از او پرسیدم:- نگهبان کجاست؟ لب ورچید و گفت:- بانو و مهزاد را برای شب نشینی با ملکه و بانو سایدا همراهی کرده. و منِ بیچاره مانند همیشه باید...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 97
**** ماسیس و دلارا در قصر قدم میزدند و من با چند قدم فاصله پشت سرشان راه میرفتم. ماسیس کنار نردههای سنگی ایستاد و برفها را کنار زد تا جای دستی برای خود بیابد. سربازانی که در میدان تمرین میکردند راتماشا کرد و از گوشه چشم نگاهی به من انداخت و گفت:- راجع به اتفاق دیشب شنیدهای؟ -چه اتفاقی؟ دلارا...
بروزرسانی در : ۲۵۸ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 98
شاهزاده آتش دستهایش را از هم بازکرد و محافظش شنلش را از روی دوشش برداشت. آریو برای باز کردن شنل من جلو آمد و آهسته گفت:- چهکار میکنی؟ -یک حواسپرتی ساده... -تا میتوانی باید از او دور بمانی نه اینکه به مبارزه دعوتش کنی. -دیگر کاری است که شده. آریو از سر حرص چشمانش را بازو بسته کرد و گفت:-به من...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 99
**ماسیس** روی تخت نشسته و زانوانم را بغل گرفته بودم. موهای بلندم مانند خیمهای دورتادورم را گرفته بودند. ناخن شستم را به دندان گرفته و به خوابی که همین چند لحظه پیش دیده بودم فکر میکردم. موهایم مثل گذشته کوتاه شده و تا زیر گردنم میرسید. یک شی فلزی هم در دستانم بود و با آن چیزی را خراش میدادم. ...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 100
آریو در انتهای راهرو خود را از پنجره بلند و باریک آویزان کرده و گاو را تماشا میکرد. سرش را به داخل آورد و گفت:- بانوی من جایی میروید؟ اگر طبق شنیدههایم از خشاتریا درست حدس زده باشم، ستون داخل معبد پلی برای احضار گاو بود. احتمال میدادم که شاه تورتک به آنجا رفته باشد. -میخواهم به معبد بروم. -چ...
بروزرسانی در : ۲۴۸ روز پیش
