لیست کلیه پارتهای رمان ماسیس : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 158
-
رمان ماسیس - پارت 1
مقدمه: کشف ماوراء و دنیای سحر و جادو، برای انسانها همانند پیدا کردن بهشت بود. بهشتی که میتوانستند به آن شکل دهند، بسازند و یا حتی خرابش کنند. انسانها فکر میکردند که با جادو، قادر مطلق هستی خواهند شد ولی از چیزی غافل مانده بودند و یا شاید فکر میکردند که در ازای قدرت، بسیار بیاهمیت و پیش پا ...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 2
- چه نسبتی با این دزد کوچک داری؟ نکند برادرش هستی؟ ها؟ شاید همپدرش هستی که اینگونه از او دفاع میکنی... آها... حتما هم پدرش هستی. با این سن و سالت به جای اینکه کار کنی و خرجشان را بدهی تولههایت را روانه بازار میکنی تا با دزدی شکم خودشان را سیر کنند. مرد جوان سعی کرد به او حمله کند ولی خشاتری...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 3
نگهبانان روی پلکانِ وسیع جلوی عبادتگاه در سکوت ایستادند. حس کردم زانوان پسر بچه در حال لرزیدن است. از خشاتریا پرسیدم: - پدر چرا اورا گرفتهاند؟ با اشاره ابرو خواست که فقط تماشا کنم. یک «شِنایا» با لباسی بلند و زرد رنگ که ردایی به رنگ قهوهای و کوتاهتر از پیراهنش به تن داشت، از در دیگر خار...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 4
- پدر، آکام هنوز کوچک است ولی ارادهای قوی دارد. مطمئنم که او مانند من ناامیدتان نمیکند. دستم را فشرد و گفت: - تو ناامیدمان نکردی. اشتباه از ما بود که احتمالات را نادیده گرفتیم. من باید دقیقتر مطالعه میکردم و میدانستم که هر چه در آن کتابها نوشته شده است بیعلت نیست. اگر این خطا را نمیکرد...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 5
پسربچه به سختی سرپانشست و آمادهی دستور شد. همینکه ارابه عرض کوچه رو مسدود کرد، هر چهارنفرمان پایین پریدیم. ژیوان تسمههای اسب را آزاد کرده و با ضربهای به پشتش آن را رَم داد. با اینکار سربازها نمیتوانستند به راحتی ارابه را جابه جا کنند و فرصت بیشتری برای فرار داشتیم. هنگام دویدن، لباسهای مبدلم...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 6
میدانم که ما را نمیشناسی و حتم دارم که دوست داشتی اکنون در کنار خانواده ات باشی ولی اگر تا وقتی که به تو گفته نشده از خانه ام بیرون بروی، نه فقط جان خودت، بلکه جان تمام افراد حاضر در اینجا و همچنین خانواده ات را به خطر میاندازی. می خواهی که پدرو مادرت را هم جلوی دیوها بیندازند تا خوراک آنها ش...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 7
خانهی راد نیز در ظاهر از قصر هومان کم نداشت. خانوادهی آنها با شاه تورتَک عموزاده بودند. شاه تورتک با کمک خشاتریا و هومان توانسته بود قدرت را از پادشاه قبلی، یعنی داییاش بدزدد. بعد هم به پاس این خوش خدمتی، عموزاده هایش را حاکم شهرهای مهم قلمرو پادشاهیاش کرده بود. برای اینکه کسی به من مشکوک ن...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 8
به جز بخشیدن سه سکهای که در جیبم داشتم کار دیگری برای آن کودکان نمیتوانستم انجام دهم. چشمان گرسنه و معصومشان من را به یاد خودم و برادرم میانداخت. هنگامی که مقابل خانه مینشستیم و چشم به راه مادرمان بودیم تا شاید تکه نان یا خرمایی با خود بیاورد و سیرمان کند. داناک هم به مانند من، از خانوادهای ...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 9
خشاتریا نمیخواست کسی خانهای که آکام در آنجاست را بشناسد پس همانطور که با عمو راد قرار گذاشته بودند، به خانهی آنها رفتیم و با خدمتکاران و بردگانی که از پیش برایمان تدارک دیده بود، در شأن یک حاکم به راه افتادیم. خشاتریا و عمو راد سوار بر اسب، در رأس، جلو افتاده بودند و من نیز با تخت روانی...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 10
بانو آیرا گفت: -رنگ چشمانت بسیار زیباست. یک رنگ به خصوص دارد، انگار که خورشید در آن میدرخشد. رنگ چشمانت را از مادرت به ارث بردهای؟ به تندی پلک زدم و به شربتم نگاه کردم. - همانطور که گفتم مادرم را در نوزادی از دست دادم و او را ندیدهام. -بله گفتی. رنگ کهربایی چشمان من و آکام شبیه به هیچکس ...
بروزرسانی در : ۴۸۱ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 11
یارا پرسید: - بانو ماسیس شما به همراه ما نمیآیید؟ -بله من هم لحظاتی دیگر از آب بیرون میآیم. -پیداست که در راه بسیار خسته شده بودید. با تکان سر حرفش را تایید کردم. خدمتکارها با پارچههای ابریشمی مشغول خشک کردن موهایشان بودند. از غفلتشان استفاده کردم وخودم را به لباسهایم رساندم. تمام مدتی...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 12
**اَبیش** از جای دستم که مطمئن شدم، خودم را بالا کشیدم و جای پایم را محکم کردم. "اَرمایل" پایینتر از من با شاخهای سبز ایستاده بود آفتاب هنوز به نیمه نرسیده بود. در این موقع از روز زنبورهای کمتری در کندو وجود داشتند و بهترین زمان برای برادشتن عسل بود. کندو را ارمایل پیدا کرده بود. به او گفتم:- آ...
بروزرسانی در : ۴۷۶ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 13
ونداد تهدیدم کرد. - اگر بخواهی به کارهایت ادامه بدهی مجبور میشوم به مادر بگویم که چه در سر داری... سکوت کردم و به گل حالت دادم. میدانستم که هرگز اینکار را نمیکند. هردوی ما نقطه ضعفی داشتیم و آن هم نگرانی مادرمان بود. خوب میدانست که حتی اگر مادر بداند، من از هدفم دست نمیکشم و فقط به غم و ن...
بروزرسانی در : ۴۷۴ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 14
قبل از ورود به تالار گلشن لبخندی تصنعی به لب آوردم. تالار گلشن نیز مانند تالاری که دیروزهنگام ورودم دیده بودم، چشمنواز بود. سرتاسر تالار سنگی، باغی از گل بود وبا مجسمه و گیاهان زینتی آن را مزین کرده بودند. تختهای راحتی زیر درختان قرار داشت و فوارههای کوچک و بزرگ، هوا را خنک میکردند. دو کودک خ...
بروزرسانی در : ۴۷۲ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 15
شب هنگام به اتاق خشاتریا رفتم. اقامتگاهش نزدیک به اتاقهای بردین و هیرمان قرار داشت. سربازان در راهروهای قصر در حال نگهبانی بودند. مشعلهایی کوچک در راهروها نورافشانی میکردند و سنگهای مرمر نور اندک مشعلها را منعکس میکردند. پشت در اتاق ایستادم و صدایش زدم. - پدر جان! ماسیس هستم. اجازه ورود دار...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 16
خدمتکاران قصر، صندوقچهی زرمینه را از گاری پایین آورده و آن را به اتاق من آورده بودند. در حالی که وسایل و لباسهایش را بررسی میکرد گفت: - زیبایی اینجا بیمثال است. لحظهای که وارد قصر شدم، خیال کردم مردهام و ایزد من را به بهشتش راه داده است. خوش به حال ساکنانش... دست از گشتن کشید و پرسید: ...
بروزرسانی در : ۴۶۹ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 17
عمو راد هاون برنجی را به آکام داد و گفت: - بنوش. آکام هاون را با هردوست گرفت و سپس زمزمه کرد: - وُشو لو نوهام. هاون را به لب برد و محتوایش را که شیرهی گیاه هوم بود، لاجرعه نوشید و هاون خالی را روی میز مرمرین گذاشت. از جایش بلند شد. ردای سفیدی که به تن داشت را بیرون آورد و نقش ستارهی پنج پ...
بروزرسانی در : ۴۶۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 18
جناب هومان از صحبت کردن با برادرانش دست کشید و روبه ما سه نفر گفت: - استراحت کافی است. وهمنش به تمرینتان ادامه دهید. آکام به گوشهی غار بازگشت و سربازان بار دیگر دورهاش کردند. جناب هومان خطاب به هیرمان گفت: - به قصر بازگرد و ماسیس را نیز با خودت ببر. دوست نداشتم به این زودی بازگردیم خواس...
بروزرسانی در : ۴۶۴ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 19
وقتی که وظایف هرکس مشخص شد، گالوس از ما خواست که به نوبت از قلعه خارج شویم. من و ژیوان آخرین نفری بودیم که قلعه را ترک میکرد. در گوشهی اتاقک، سنگ بزرگی که از دیوارهی قلعه جدا شده بود را روی زمین کنار کشیدم و نقشهی سمنکوه را داخل چالهی کوچکی پنهان کردم و سنگ را به سرجایش بازگرداندم. همراه ژی...
بروزرسانی در : ۴۶۱ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 20
کاروان به وسط تنگه رسیده بود که گروه دوم به آنها حمله کردند. آریشا به سرعت از پشت تخته سنگ بلند شد ولی دستور حمله نداد و با عصبانیت به همراهش گفت: - چرا منتظر علامت نماندند و یکباره یورش بردند؟ من خود را به او رساندم و گفتم: - تعدادشان بسیار کم است، گمان میکنم تله باشد. با عصبانیت گفت: - ...
بروزرسانی در : ۴۶۰ روز پیش
