پارت بیست و دوم :

خنجر را گرفتم و ساقه‌های گیاه را جدا کرده و به نیوان دادم. در حال جدا کردن دسته‌ای دیگر بودم که نقشه‌ای در سرم پدیدار شد. رو به او چرخیدم و با هیجان گفتم:
-می‌توانیم با خشاتریا معامله کنیم!
نیوان متعجب پرسید:
- چه معامله‌ای؟
به نیزار نگاهی انداختم و صدایم را پایین‌تر آوردم.
- جان پسر خشاتریا در مقابل افراد ما.
-می‌گویی پسر خشاتریا را بدزدیم؟
-اری... خشاتریا پسرØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    وای آکام😐😐💔 واقعا هدف وسیله رو توجیه نمی کنه، این چه کاری بود😕😕 از ابیش انتظار نداشتم این نامردی رو

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️