ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت بیست و پنجم :
هیرمان سه اسب آماده کرده بود. سوار بر اسبها به تاخت درآمدیم و از همان قسمت اسطبل قصر را ترککردیم.خورشیدِ در حال غروب، آسمان را به رنگ نارنجی درآورده بود که به کوهی که قلعه در آن واقع شده بود رسیدیم. هیرمان دستم را گرفت و کمک کرد از اسب پایین بیایم. شمشیرش را از نیامکشید و گفت:
- تا دقایقی دیگر هوا کاملا تاریک میشود باید زودتر خود را به قلعه برسانیم.
خشاتریا نیز شمشیر به دست جل
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0نبرد بین این دوتا خیلی جذابه فک کنم چیزی بینشون پیش بیاد