پارت بیست و پنجم :

هیرمان سه اسب آماده کرده بود. سوار بر اسب‌ها به تاخت درآمدیم و از همان قسمت اسطبل قصر را ترک‌کردیم.خورشیدِ در حال غروب، آسمان را به رنگ نارنجی درآورده بود که به کوهی که قلعه در آن واقع شده بود رسیدیم. هیرمان دستم را گرفت و کمک کرد از اسب پایین بیایم. شمشیرش را از نیام‌کشید و گفت:
- تا دقایقی دیگر هوا کاملا تاریک می‌شود باید زودتر خود را به قلعه برسانیم.
خشاتریا نیز شمشیر به دست جل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    نبرد بین این دوتا خیلی جذابه فک کنم چیزی بینشون پیش بیاد

    ۹ ماه پیش
  • ساجد

    0

    عالیه بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️